رهايى جستم از هر قيد و آزادى ز هر بندى * ولى در بند گيسويت گرفتارى دلم خواهد
بجز روى تو و موى تو و چشم نكوى تو * ز هرچ اندر دوعالم هست بيزارى دلم خواهد
در رثاء احسان طبرى
طبرى رفت و جانش از غم رست * مرگ تن شادمانى جان بود
جانش از قيد تن رهايى يافت * جان به تن در مضيق زندان بود
هيچگاه آنچنانكه خواست ، نزيست * كه نصيبش ز عمر ، حرمان بود
خواست تا ره برد به آب حيات * غافل از خضر ره ، كه شيطان بود
رهروى با دو ديدهء شبكور * رهنمايش به آب حيوان بود
به جوانى فتاده در ظلمات * مات و گمكردهراه و حيران بود
ملكى بود كز وساوس ديو * پى انگشتر سليمان بود
اخترى دور مانده از فلكش * در فضاهاى تيره سرگردان بود
در جهان بودنش بسى دشوار * وز جهان رفتنش نه آسان بود
آخر عمر دردمندى شد * كه ورا مرگ فجاء ، درمان بود
خوب شد رفت ، زان كه گرمى ماند * رنج او غمفزاى ياران بود
بس كنم زين سخن از او گفتن * كه چنو كم كسى در ايران بود
با همه فضل و دانش و هنرى * اينش برتر هنر كه انسان بود