تو گفتى با مَنَش روى سخن بود * سراسر روى گفتارش به من بود
كه اى دلدادهء مشتاقِ مهجور * مبادا جانت از جانانهات دور
تو كز اسرار عشقت آگهى هست * چه گويم قصّهء ديوانه يا مست !
ولى اكنون بيا دمساز ما باش * غنيمت دان دمى همراز ما باش
نداند درد ما جز دردمندى * كه چون ما رنج و محنت ديده چندى
كسى از محفل ما فيضياب است * كه همچون حال ما حالش خراب است
ز راز عشق آنكس را خبر هست * كه در وى نالهء ما را اثر هست
دلى كز لرزش ما مىنلرزد ! * به قدر سيمى و چوبى نيرزد
خوشا آن دل كه شد از نالهاى مست * فداى آنكه اين حالت در او هست
* *
مرا در عشقبازى داستانيست * كه آن افسانه مشهور جهانيست
كنون آن قصّه خواهم با تو گفتن * كه نتوان از تو راز دل نهفتن
ميان ما و تو رازى نهان نيست * كه غير از عشق حرفى در ميان نيست
اگر در پرده اسرارى نهان بود * هماكنون پرده آن را فاش بنمود
برايت قصّهاى از نو كنم ساز * بگويم تا به انجامش ز آغاز
چو بر اين قصّهء شيرين دهى گوش * كنى از شكر ، خسرو را فراموش
* *
من از اول نبودم خستهء عشق * چنين دلداده و دلبستهء عشق
از آن روزى كه سر بر خط نهادم * زمام دل به دست عشق دادم
كشاندم عشقم از سويى به سويى * بَرَد هر لحظه از كويى به كويى
كه هستم در طريق عشقبازى * « عراقى » گاهى و گاهى « حجازى »
گهى در « شور » و گاهى در « نوايم » * گهى سيم « سُلم » گه سيم « فايم »
گهى مىگريم اندر ياد معشوق * گهى مىنالم از بيداد معشوق
من آن ديوانهء در دام عشقم * كه هرجا مىروم بدنام عشقم
اگر در « اصفهانم » عشق با ماست * و گر در « زابلم » من ، عشق آنجاست
كه عشق از ديدهء عاشق نهان نيست * خداى عشق را جا و مكان نيست
همه جا نام عشق و ياد عشق است * همه فريادها فرياد عشق است