تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2844

مساهمون:

ص٢٨٤٤
تو گفتى با مَنَش روى سخن بود * سراسر روى گفتارش به من بود كه اى دلدادهء مشتاقِ مهجور * مبادا جانت از جانانه‌ات دور تو كز اسرار عشقت آگهى هست * چه گويم قصّهء ديوانه يا مست ! ولى اكنون بيا دمساز ما باش * غنيمت دان دمى همراز ما باش نداند درد ما جز دردمندى * كه چون ما رنج و محنت ديده چندى كسى از محفل ما فيض‌ياب است * كه همچون حال ما حالش خراب است ز راز عشق آن‌كس را خبر هست * كه در وى نالهء ما را اثر هست دلى كز لرزش ما مىنلرزد ! * به قدر سيمى و چوبى نيرزد خوشا آن دل كه شد از ناله‌اى مست * فداى آنكه اين حالت در او هست
* *
مرا در عشقبازى داستانيست * كه آن افسانه مشهور جهانيست كنون آن قصّه خواهم با تو گفتن * كه نتوان از تو راز دل نهفتن ميان ما و تو رازى نهان نيست * كه غير از عشق حرفى در ميان نيست اگر در پرده اسرارى نهان بود * هم‌اكنون پرده آن را فاش بنمود برايت قصّه‌اى از نو كنم ساز * بگويم تا به انجامش ز آغاز چو بر اين قصّهء شيرين دهى گوش * كنى از شكر ، خسرو را فراموش
* *
من از اول نبودم خستهء عشق * چنين دلداده و دلبستهء عشق از آن روزى كه سر بر خط نهادم * زمام دل به دست عشق دادم كشاندم عشقم از سويى به سويى * بَرَد هر لحظه از كويى به كويى كه هستم در طريق عشقبازى * « عراقى » گاهى و گاهى « حجازى » گهى در « شور » و گاهى در « نوايم » * گهى سيم « سُلم » گه سيم « فايم » گهى مىگريم اندر ياد معشوق * گهى مىنالم از بيداد معشوق من آن ديوانهء در دام عشقم * كه هرجا مىروم بدنام عشقم اگر در « اصفهانم » عشق با ماست * و گر در « زابلم » من ، عشق آنجاست كه عشق از ديدهء عاشق نهان نيست * خداى عشق را جا و مكان نيست همه جا نام عشق و ياد عشق است * همه فريادها فرياد عشق است