معشوقهاى كه باب دل زودرنج ماست * من جستجو نمودم و پيدا نمىشود
ما ناز دلبران پرىرو نمىكشيم * با گلرخان ، معاملهء ما نمىشود
كار دل است عاشقى و كار دلبخواه * با زور و جنگ و كشتى و دعوا نمىشود
در كشورى كه قحطى و فقر گرسنگيست * عيش و نشاط و خرّمى آنجا نمىشود
حال و مجال عشق نمانده است در كسى * عاشق شدن به جان تو حالا نمىشود
ملّت گرسنه ، دولتيان دزد و رشوهخوار * زين خوبتر كه مملكت اصلا نمىشود
آن دولت ، آن حكومت و اين ملّت ، اين وطن * بهتر از اينكه جنگل مولا نمىشود
فكرى بكن كه چارهء دزدان و خائنان * با وعظ شيخ و واعظ و ملّا نمىشود
صدها هزار كس را بايد به دار زد * اين كارها به وفق و مدارا نمىشود
اصلاح كار ميهن بىسرپرست ما * با نطق و حرف و غرغر و غوغا نمىشود
درمان دردهاى وطن كار مشكلىست * اين مرده با مشاوره احيا نمىشود
اين ملّت ضعيف و سبكمغز بىسواد * با شعر شاهنامه توانا نمىشود
با اين مربّيان رياكار بىوقوف * اين ملّت فكلزده دانا نمىشود
با نام چند شاعر و با اسم چند شاه * اين دردهاى كهنه مداوا نمىشود
بيچاره « قهرمان » تو چرا غصّه مىخورى ؟ * يا مىشود چنين و چنان ، يا نمىشود
فاش مىگويم
فاش مىگويم كه عاشقپيشه و زيباپرستم * ناصح از جانم چه مىخواهى من اين رندم كه هستم
من از آن ساعت كه با ساغر لبانم آشنا شد * صبح تا شب نيستم هشيار و شب تا صبح مستم
هيچ مىدانى چرا من بادهخوارى پيشه كردم * زان كه كار رشوهخوارى برنمىآيد ز دستم
دادم آرى اختيار دل به دست مىفروشان * يعين از « ميهنفروشان » رشتهء الفت گسستم
چون دلم راضى نشد با دشمنان پيمان ببندم * لاجرم شرطى به كام دوست با پيمانه بستم