يا سرت را بشكنم روزى اگر پيمان شكستى * يا سرم بشكن اگر پيمانه را روزى شكستم
هركه عاقل بود با ميهن وفادارى نبودش * جز من مجنون كه عمرى در وفاى او نشستم
گرچه از ميهنپرستى تاكنون خيرى نديدم * اينقدر دانم كه از شرّ ملامتگوى رستم
« قهرمان » ! گفتى كه عاشقپيشه و زيباپرستم * خوش به حالت ماهرويى گفته من شاعرپرستم
نالهء تار
خدايا عشق من را تيزتر كن * مرا از هستى خود بىخبر كن
بده عشقى كه جانم را بسوزد * شرارش خانمانم را بسوزد
بده عشقى كه از چشمم برد خواب * ز دل صبر و قرار و طاقت و تاب
به معشوقم جفا بخش و ستم ده * به من رنج و ملال و درد و غم ده
بده او را دلى چون سنگ خارا * كه با ما هيچ ننمايد مدارا
مرا عشق و وفادارى ببخشاى * به دلبر عاشق آزارى ببخشاى
دلم لبريز غم كن ، ديده پراشك * كه هر صاحبدلى بر من برد رشك
به يُمن عشق گويا كن زبانم * وز اين پرسوزتر گردان بيانم
* *
شبى در محفل فرخنده يارى * شنيدم نالهاى از سيم تارى
تو گفتى از دل من باخبر بود * كه از هر نالهاى جانسوزتر بود
چنان زير و بَمش در دل اثر كرد * كه افكار مرا زير و زبر كرد
در آن حالت كه من خاموش بودم * شنيدن را سراپا گوش بودم
مرا چندان دگرگون گشت احوال * كه در دفتر نگنجد شرح آن حال
نمىدانم كجا بودم ، چه ديدم * همىدانم كه صوتى مىشنيدم
كه رمز عشق و وصف يار مىگفت * و ليكن از زبان تار مىگفت
* *