تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2839

مساهمون:

ص٢٨٣٩
جنايتى كه از اين قوم رفته بر ايران * بتر ز فتنهء چنگيز نامسلمان است نه هركه فن بديع و عروض را آموخت * توانش گفتن ، مسعود سعد سلمان است ز جان بلبل و گل اى عمو چه مىخواهى * به كار كوش كه در كار راحت جان است قسم به جان عزيز تو كاندر اين بازار * هزار شعر به يك قرص نان گروگان است

قانون

هرجا كه بشنوم سخن از قانون * غم پنجه مىزند به گريبانم قانون هميشه گفته و مىگويد * من از براى قتل ضعيفانم دستم نمىرسد به زبردستان * مرگ گدا بلاى فقيرانم هرگز به اغنيا نشوم جارى * برقى به جان و خرمن دهقانم من آن كسم كه محتشمين يكسر * هستند غرق نعمت و احسانم من آن دلاورم كه سر دهقان * مانند گوست در خم چوگانم گر « قهرمان » مخالف من گشته‌ست * ابله زده‌ست مشت به سندانم گوييد از منش كه چنين آسان * پشتم مخار ! كافعى غژمانم گفتا گرسنه‌اى به يكى منعم * نانى كرم نما و بخر جانم گفتا به رايگان ندهم يك جو * وز مرگ چون تويى ز چه نقصانم اين است اگر عدالت انسانى * من مخلص مظالم حيوانم

مرگ ضعيف

شنيدستم گداى رهگذارى * به شوخى گفت با سرمايه‌دارى مران اسب تفرعن را چنين تند * مشو مغرور از اين اشهب سوارى به راه سنگلاخ و توسن گرم * سلامت را نباشد اعتبارى مكن اين‌قدر ناز از ثروت خويش * مبين بر بىكسان با چشم خوارى گلستان تو سرسبز است ليكن * منش از ديده كردم آبيارى پر از خون دل بيچارگان است * اياغت در زمان ميگسارى تو هم همرنگ ما بودى اگر ما * نمىبرديم از حد بردبارى اگر ناكامى دهقان نبودى * تو را حاصل نگشتى كامكارى