تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2836

مساهمون:

ص٢٨٣٦
بر خداوندان ادب و سخن فرض است كه ادباى عصر حاضر مملكت را آگاه سازند كه جفا نكنند و به ره خطا نروند ، از چنگ و چغانه و شراب مغانه احتراز جويند ، اصول صوفى منشى و قلندرمآبى را بدرود گويند .
سخن را ز حكمت چنان سر كنند * كه مغز خرد را معطر كنند
در خاتمه از زبان‌بازى و روده‌درازى خود پوزش مىخواهم . »
« مرا مذهب اين است اگر خوب اگر بد * تو وجدان خود را در اينجا حكم كن »
اينك نمونه‌هايى چند از نظم او :

نردبان خيال

ز پير خرد دوش كردم سؤال * كه اى پير فرخندهء خوش‌خصال مرا ذوق تنظيم اشعار هست * سراييدن نغز گفتار هست دلم خوش به نظم سخن مايل است * ولى عقده‌اى سختم اندر دل است نمىدانم اى پير روشن‌ضمير * سخن تا چه پايه بود دلپذير چو گويم كه دانا پسند اوفتد * به كام خرد همچو قند اوفتد ز بلبل كنم قصّه يا از هزار * ز گل دم زنم يا ز رخسار يار اگر رانده گشتم ز كوى حبيب * ز طالع كنم شكوه يا از رقيب رخش زين سخن همچو گل برشكفت * تبسّم‌كنان رو به من كرد و گفت كه دانادلان و سخن‌گستران * معارف‌پژوهان و دانشوران چو در خامهء فكر ، جولان دهند * مسيحا صفت مرده را جان دهند ز آب بقا زنده‌تر جانشان * جهان گشته مرهون احسانشان طبيبان امراض روحانىاند * به نوع بشر مشفق و جانىاند نبودندى ار اين اديبان پاك * كمال بشر بود مدفون خاك مقام سخن از فلك برتر است * سخن تارك عقل را افسر است ولى شرطها هست گفتار را * تو آسان مپندار اين كار را نه هركس به هم بافت الفاظ چند * اديب است و فرزانه و هوشمند نه هر نظم را شعر خواندن رواست * نه هر پارسى ، جامهء نارساست سخن را ز حكمت چنان سر كند * كه مغز خرد را معطّر كند