چو خواهى كه شيرين كنى كام را * به نيكى برآرى همه نام را
ره مدحت و چاپلوسى مپوى * اديبانه گو ، چه هر خواهى بگوى
قلم را ز هر قيد آزاد كن * سخن را حكيمانه بنياد كن
به اوهام صرف و خيالات خام * عبارات مغلق مكش در كلام
ز تهذيب اخلاق و اندرز و پند * مقام خردمند شد ارجمند
بيانى غريب است و حرفى عجب * شب تيره را روز دادن لقب
اگر سركه را نام حلوا كنى * خرد را به يكباره رسوا كنى
مده دل ز كف هر پريزاد را * مشوّش مكن فكر آزاد را
به موهوم ، دلخوش مكن خويش را * بينداز دور اين كموبيش را
به پيش خردمند بار دل است * هرآن نظم و نثرى كه بىحاصل است
گرفتم كه چشمش غزاليست مست * تو را صيد وحشى نيايد به دست
ز چاه زنخ تا به موى ميان * همان آسمان است با ريسمان
به ترك ختا ، دادن دل خطاست * كه امروز ما ، غير ديروز ماست
ز بس در پى عشق خوبان شديم * چو گيسوى خوبان پريشان شديم
نبرديم سودى از اين زندگى * بهجز تيرهروزى و شرمندگى
چو غرّش كند توپ دشمن شكار * كمانهاى ابرو نيايد به كار
چو دشمن بياراست ميدان جنگ * بود صحبت از دوست لاف و جفنگ
به اوجى كه طيّاره بگشود بال * منه پاى با نردبان خيال
به راه هوس گر دهى جان به باد * تفو بر چنين همّت پست باد
از اين بيشتر « قهرمان » دم مزن * كه مشت شماتت خورى بر دهن
تجدّد و هنر
پسرى گفت پير دهقان را * كى پدر اين طريقه جانفرساست
نيك بنگر كه زندگانى ما * تا چه اندازه پست و نازيباست
با الاغ چلاغ و گاو توان * زحمت كشت و كار ما بيجاست
گويى اين زندگانى ننگين * از ازل بهر ما خدا مىخواست
ور نه باعث چه شد كه ملك فرنگ * از خضارت چو جنّتالمأواست