راستى با تو در ميان آرم * گرچه رنجيده مىشوى از راست
نبود كافى اين اصول قديم * كه به ما ارث از آدم و حوّاست
حرف امروز غير ديروز است * كار فردا سواى پسفرداست
گاو بگذار فكر ماشين كن * كاين تبدّل مسلّمالاجراست
تن بدين مسكنت نخواهد داد * هركه را ديدهء خرد بيناست
در بيابان خشك گاه درو * جگرم تفته از تف گرماست
فرق ماشين و گاو در عالم * آشكارا به نزد هر داناست
آنچه بر ما رود ز شومى بخت * همه در سايهء جهالت ماست
كى تواند گذشتن اين خر لنگ * به فضايى كه آسمانپيماست
بىنشان همچو مرغ عنقاييم * علم تا در ميان ما عنقاست
هرچه مانده ز عهد دقيانوس * لفظ پوچ است و حرف بىمعناست
زندگى با اصول و طرز قديم * ممتنع چون خيال سوفسطاست
گوش وا كن كه از نفير علوم * سطح گيتى تمام پرغوغاست
علم ، آباد كرده دنيا را * مگر اين ملك خارج از دنياست
اثر مرگ را همىبينم * كه به رخسار بخت ما پيداست
با ندارى نداردت سودى * اين فضيلت كه جدّ ما داراست
هنر خويش را نما ، ور نه * بىهنر هركجا رود ، رسواست
« قهرمان » هركه رخ ز علم بتافت * بر تن خود لباس ننگ آراست
تغزّل
مرا از آنچه كه گيسويش عنبرافشان است * مرا از آنچه كه جمعيتش پريشان است
مرا كه شب همهشب يك چراغ موشى نيست * چه سود اگر رخ معشوقه ماه تابان است ؟
مرا كه چارهء بيچارگيست در مردن * چه منفعت كه لبش چشمهسار حيوان است
خميده همچو كمان پشتم از تهيدستى * خوشم كه قامت جانانه سرو بستان است
شكسته پايهء اين خانه و ز بدبختى * اديب ما همه در فكر ، نقش ايوان است
كسى كه باقل از باقلا نمىداند * گمان نموده كه نايب مناب سحبان است
ز استعاره و تشبيه خشك بىمعنى * به بوستان ادب بلبل خوشالحان است