تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2838

مساهمون:

ص٢٨٣٨
راستى با تو در ميان آرم * گرچه رنجيده مىشوى از راست نبود كافى اين اصول قديم * كه به ما ارث از آدم و حوّاست حرف امروز غير ديروز است * كار فردا سواى پس‌فرداست گاو بگذار فكر ماشين كن * كاين تبدّل مسلّم‌الاجراست تن بدين مسكنت نخواهد داد * هركه را ديدهء خرد بيناست در بيابان خشك گاه درو * جگرم تفته از تف گرماست فرق ماشين و گاو در عالم * آشكارا به نزد هر داناست آنچه بر ما رود ز شومى بخت * همه در سايهء جهالت ماست كى تواند گذشتن اين خر لنگ * به فضايى كه آسمان‌پيماست بىنشان همچو مرغ عنقاييم * علم تا در ميان ما عنقاست هرچه مانده ز عهد دقيانوس * لفظ پوچ است و حرف بىمعناست زندگى با اصول و طرز قديم * ممتنع چون خيال سوفسطاست گوش وا كن كه از نفير علوم * سطح گيتى تمام پرغوغاست علم ، آباد كرده دنيا را * مگر اين ملك خارج از دنياست اثر مرگ را همىبينم * كه به رخسار بخت ما پيداست با ندارى نداردت سودى * اين فضيلت كه جدّ ما داراست هنر خويش را نما ، ور نه * بىهنر هركجا رود ، رسواست « قهرمان » هركه رخ ز علم بتافت * بر تن خود لباس ننگ آراست

تغزّل

مرا از آنچه كه گيسويش عنبرافشان است * مرا از آنچه كه جمعيتش پريشان است مرا كه شب همه‌شب يك چراغ موشى نيست * چه سود اگر رخ معشوقه ماه تابان است ؟ مرا كه چارهء بيچارگيست در مردن * چه منفعت كه لبش چشمه‌سار حيوان است خميده همچو كمان پشتم از تهيدستى * خوشم كه قامت جانانه سرو بستان است شكسته پايهء اين خانه و ز بدبختى * اديب ما همه در فكر ، نقش ايوان است كسى كه باقل از باقلا نمىداند * گمان نموده كه نايب مناب سحبان است ز استعاره و تشبيه خشك بىمعنى * به بوستان ادب بلبل خوش‌الحان است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2838 | سيد محمد باقر برقعى