دام هوس
اى مرغ دل ز دام هوسها كناره گير * جاى دگر بياب كه اين نيست جاى تو
آزاد زندگى كن و مگذار دست غير * بنهد ز حقّه بند اشارت به پاى تو
هرگز به آشنايى بيگانه دل مبند * بيگانه بىسبب نشود آشناى تو
ملل زنده
هرچه ديديم و هرچه مىبينيم * خوب و بد خير و شر خرابآباد
همه ز اعمال خود ببايد ديد * نسبتش را به كس نبايد داد
هيچكس در حدود فكر كسى * تاكنون بىسبب قدم ننهاد
ما كه لعنت به ذات غير كنيم * لعنت اول به ذات خودمان باد
خوش سرايد سخنسرا سعدى * تا ابد روح پرفتوحش باد
« همه از دست غير مىنالند * سعدى از دست خويشتن فرياد »
گر تو را فكر مستقلى بود * بودى از قيد بندگى آزاد
مىنمودى تهى دليرانه * شانه از زير بار استبداد
از بدن روح غير مىراندى * مىشدى از نو آدمى نوزاد
چون نهاى مرده ديدگان وا كن * ملل زنده را تماشا كن
رباعيات
اى صاحب كارخانه و ثروت و گنج * از كارگرت گر سخنى رفت مرنج
او در تعب و تو در طرب خوب ببين * او رنجبر و تو گنج بر نيك بسنج
* * *
ميليونها تن ز فقر و ذلّت به ستوه * يكمشت غنى ، قرين صد عزّ و شكوه
گر عصر طلايى و تمدّن اين است * رحمت به همان توحّش و دامن كوه
* * *
اى زادهء مرز و بوم مردان شجاع * تا كى تو مطيع و دشمن توست مطاع
چشم همه بر جنبش مردانهء توست * بر خصم بتازد و چيره شود بر اوضاع