نسيم بهاران
هست در خاطرم اين نكته ز رندان قديم * خوش بود عيش چو مى كهنه و تازهست نديم
تو هم اى شاهد گلچهره برانداز نقاب * كز رخ شاهد گل پرده برانداخت نسيم
از همه كار جهان عاشقى و مستى كن * بكن اين كار كه جز اين نكند مرد حكيم
قصّهء رندى ما قصّهء امروزى نيست * داستانيست كه معروف شد از عهد قديم
عشق آن نيست كه عشّاق توانند نهفت * طبل آن نيست كه پنهان بزنى زير گليم
مى خور و از گنه انديشه مكن ، بسم اللّه * زان كه ما را سروكار است به رحمن و رحيم
مى گرت هست كه دفع غم ايّام كنى * غم به هيچ است اگر نيست عذابيست اليم
بهر مى منّت هر سفله مكش ور بكشى * بكش از پير خرابات كه مرديست كريم
اى كه درماندهء سيمى ، هنرآموز هنر * كه هنرمند نديديم كه درمانده به سيم
من خود اين دل به تو دادم كه بود منزل تو * چه كنم چندى اگر غير در او گشت مقيم
خانه را بهر خدا ساخت اگر بتكده شد * اين گناه از دگران است نه از ابراهيم
هركه جان دارد و قربان نكند در ره دوست * نه حريف است و جوانمرد كه سفلهست و لئيم
عاشقى در ره جانان دل و دين باختن است * كيست تا غير « صبورى » برد اين اجر عظيم