جمال بتان
صبر و قرارم دگر به يك نظر امشب * از تن و جانم ربوده شوخ شكرلب
كاكل مشكين به دوش اوست نه باللّه * هشته به سر آن نگار عنبر اشهب
موى پريشش به عين طرفه كمنديست * يا كه ز مه واژگون شدهست دو عقرب
برجَهَد از گوى عاج صفّهء سيمين * زان صنم گلعذار سينه و غبغب
دوش بُدم من غريق بحر تفكّر * خواب مرا درربود در وسط شب
ديدمش آن يار بىوفا و ترشخو * آمد و بنشست و تكيه داد به معضب
گفت ز هجران من تو چند بسوزى * بحر شود بعد از اين ز وصل معذّب
گفتمش آخر دو بوسهاى تو عطا كن * زخم دلم را بنه دواى مجرّب
شوق جمال بتان به جهد « صبوحى » * گر بنمايد دو صد كتاب به مكتب
خندهء مستانه
اى خوش آنان كه قدم بر در ميخانه زدند * بوسه دادند لب ساقى و پيمانه زدند
به حقارت منگر بادهكشان را كاين قوم * پشتپا بر فلك از همّت مردانه زدند
خون من باد حلال لب شيريندهنان * كه به كار دل من خندهء مستانه زدند
جانم آمد به لب امروز مگر ياران دوش * قدح باده به ياد لب جانانه زدند
مردم از حسرت جمعى كه از آن حلقهء زلف * سر زنجير به پاى من ديوانه زدند
عاقبت يكتن از آن قوم نيامد به كنار * كه به درياى غمت از پى دردانه زدند
بندهء حضرت شاهى شدم از دولت عشق * كه گدايان درش افسر شاهانه زدند
هيچكس در حرمش راه ندارد كاينجا * دست محرومى بر محرم و بيگانه زدند
گر كه كاشانهء دل خاص غم مهر تو نيست * پس چرا مهر تو را بر در اين خانه زدند
دل گمگشتهء ما را نبود هيچ نشان * موبهمو هرچه سر زلف تو را شانه زدند
آخر از پيرهن چاك « صبوحى » سر زد * آتشى را كه نهان بر پر پروانه زدند