بنال بلبل بيدل كه ما همآوازيم * تو از براى بهارى من از براى گلى
ز جيب غنچه صبا خوش گرهگشاست مگر * چو من گشوده اگر بندى از قباى گلى
مرا نسيم صبا جان فداى بوى تو ساخت * كجاست جان دگر تا كنم فداى گلى
غزلسرايى بلبل شنيدهاى بشنو * ز من لطافت طبع غزلسراى گلى
در آن چمن كه نباشد وفا به عهد بهار * چه اعتماد توان داشت بر وفاى گلى
برفت گلرخ من گر ز دست من چه عجب * هزار خار نشستهست زير پاى گلى
ز ديده رفت و به خونم گرفتهاند دو چشم * ببين چگونه بگيرند خونبهاى گلى
سرا ز شاهد و مى كن گل هميشهبهار * خزان چو بست در بوستان سراى گلى
هزار بار گل آمد به باغ و رفت و به عشق * هنوز چشم « صبورى » است در قفاى گلى
من و جانانه
آن لعل يك طرف ، لب پيمانه يك طرف * من يك طرف ببوسم و جانانه يك طرف
ما با هميم شب ، ولى از هجر و وصل دوست * من يك طرف بسوزم و پروانه يك طرف
دلها كنند جمع و پريشان به زلف تو * دست نسيم يك طرف و شانه يك طرف
تا دست زلف و خال تو افتاد مرغ دل * دامش كشيد يك طرف و دانه يك طرف
قفل غم از دلم ز كليد پيام دوست * بر يك طرف شكسته و دندانه يك طرف
ميخانه از صفاى مى و مسجد از ريا * آباد يك طرف شد و ويرانه يك طرف
پير مغان به دور دو چشمت شكست و بست * پيمانه يك طرف ، در ميخانه يك طرف
يوسف ز نور حسن و زليخا ز ناز عشق * بازار سوخت يك طرف و خانه يك طرف
تا آشناى دوست شدم دل به جنگ من * با خويش يك طرف شد و بيگانه يك طرف
شيخم به ترك عشق و رقيبم به ترك دوست * افسون نمود يك طرف افسانه يك طرف
من خود نمىروم كه مرا مىكشد به عشق * دل يك طرف « صبورى » ، ديوانه يك طرف
كمال آدميّت
نظر خداى باشد به جمال آدميّت * قسمش به عزّت و شأن و جلال آدميّت
به جمال آدميّت نگرد جمال خود را * فتبارك اللّه از حسن و جمال آدميّت
به كمال حسن بىچون اگر آدمى برد ره * به خدا كه مىبرد ره به كمال آدميّت