خروش شاعر
هوا عبيرفشان و نسيم نافهگشاست * به دور لاله مى ارغوان ببايد خواست
از آن هميشه دلم مىكشد به طرف چمن * كه در بنفشه و گل نكهتى ز بوى شماست
تو در ميان دلى راز دل چه شرح دهم * كه در حضور تو پوشيدههاى ما پيداست
خزان رسيد و بهاران شد و گل آمد و رفت * غلام همّت سروم كه باز پابرجاست
سواد دانشم از دل به مى بشوى كه چرخ * مدام در پى آزار مردم دنياست
كله ز سر بفكن جامه كن به مستى چاك * كه غنچه سرخكلاه است و سرو سبز قباست
به دفع آتش نفس آب آتشين درده * كه باده مىبرد اين بادها كه در سر ماست
تو هم به صحن چمن خيمه زن سليمانوار * كنون كه غنچه چو بلقيس و باغ شهر صباست
چو ابر گريه و گل خنده كرد و مرغ فغان * اگر « صبورى » بيدل خروش كرد رواست
طبع غزلسرا
خوش است جام مى صافى و صفاى گلى * على الخصوص ز دست گلى به پاى گلى
به خندههاى لب جام دلگشايى كن * به شادى لب خندان دلگشاى گلى