همه دم زند سحرگه ز وجود حق تعالى * چو شب آدمى نخسبد به خيال آدميّت
ازل و ابد زمانى است ز عهد دولت او * متحيّر است دوران ز مجال آدميّت
به هزار لطف سيرت كه سرشته در فرشته * نرسد به حسن خلقت به خصال آدميّت
فلك انقلاب اگر كرد و جهان اگر تغيّر * نه مزاج آدمى داشت نه حال آدميّت
ز رخ كمثله شىء گرفت ليس پرده * چو رقم زدند تمثال مثال آدميّت
به مقام قاب قوسين به يكنفس بپرد * پر جبرئيل ريزد پروبال آدميّت
همه شاعران آفاق سخن كنند و من هم * كه حكايتيست ديگر به مقال آدميّت
ز رسيدن « صبورى » به وصال دوست گفتم * كه رسيد آدم آخر به وصال آدميّت
خوبان جهان
گمرهتر از آن قوم مجوييد كه امروز * در كعبه و آتشكده و دير و كنشتند
آنان كه چو مايند ز دير و حرم آزاد * در مذهب هر طايفه از اهل بهشتند
گر از سر هر چيز گذشتند عجب نيست * چون ملّت ما در همه چيز اهل گذشتند
جز پردگيان حرم عشق « صبورى » * خوبان جهان از تو چه پنهان همه زشتند