دل اميدوار
اگر روزى به دست آرم سر زلف نگارم را * شمارم موبهمو شرح غم شبهاى تارم را
براى جان سپردن كوى جانان آرزو دارم * كه شايد باد و سيل او برد خاك مزارم را
ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن * به باغ حسن اگر بينم نگار گلعذارم را
به گرد عارضش چون سبز شد خط ، من به دل گفتم * سيه بين روزگارم را خزان بنگر بهارم را
تمنّا داشتم عين وصالش در شب هجران * صبا بويى از آن آورد و برد از دل قرارم را
بدان اميد از احسان كه در پايش فشانم جان * كه از شفقت به دست آرد ، دل اميدوارم را
مريض عشق را نبود دوايى غير جان دادن * مگر وصل تو سازد چاره درد انتظارم را
چو يارم ساخت با اغيار و من جان دادم از حسرت * بگوييد اى برادر آن بت ناسازگارم را
« صبوحى » را سگ دربان خود خواند آن پرى از مهر * ميان عاشقان افزوده قدر و اعتبارم را
دلدار مىآيد
به گوشم مژدهاى آمد كه امشب يار مىآيد * به بالين سرم آن سرو خوشرفتار مىآيد
كبوتروار دل پر مىزند در مجمر حسنش * چنان تسكين دهم كان آتشين رخسار مىآيد
همى در انتظارم كى شود يارم ز در داخل * به مهمانى برم با حشمت بسيار مىآيد
فضاى اين جهان از عطر و گل پر گشته و گويا * نگار من همى با زلف عنبربار مىآيد
مشو غمگين گر دلت رفتهست از دستت * چرا گر مىرود دل از كفت دلدار مىآيد ؟