تا شوم دور از اين مردمِ مردمآزار * اى دليلان به خدا راه بيابانم كو ؟
اين همه ديوصفت خلق چرا زاييدى * آخر اى مام زمين زادهء انسانم كو ؟
رنج تا كى ز من و گنج از آن دگران * چارهاى دوست بجز شورش و عصيانم كو ؟
از چه با دست من اين پايه برافراشت غنى * گر منش نيز سهيمم ، سروسامانم كو ؟
نه شود غرق نه از پيش رود كشتى صبر * من اگر « قلزمم » آن قدرت طوفانم كو ؟
نمايشگاه گيتى
آفتابا ، روشنى بخش اين شب ديجور را * در تجلّى آر آن رخسارهء پرنور را
پرده از رخ دور كن آفاق را پرنور كن * رفع اين مخطور كن يكسو نه اين معذور را
اى فروزان آفتاب بينش ، از بهر خداى * در نظر دار ار طبيعت جويى اين منظور را
صحنهء گيتى نمايشگاه لذّتآوريست * تا برى لذّت فراگير از من اين دستور را
كن تماشايى جمادات و نباتاتى ببين * نيز حيوانات رنگارنگ جوراجور را
دشت و هامون ، درّه و نجد و بيابان ، سهل و صعب * كوه و رشته ، تل و پشته ، تپه و ماهور را
جوى و چشمه ، رود و حوضه ، نهر و اقيانوس و بحر * آب شيرين و گوارا ، آب تلخ و شور را
راغهاى روحافزا ، باغهاى دلگشا * وز درختان رنگ و بوى و ميوهء موفور را
چارپايان را ببين چون استر و اسب و شتر * هم وقار گاو و مظلوميت يعفور را
گوسفند نخبه و خوك و گراز و كرگدن * همچنين فيل عظيمالجثّهء پرزور را
نيز از آن چنگالتيزان چون پلنگ شير و ببر * هم سگ و گرگ و شغال و روبه منفور را
ديدنىتر از تمام ديدنيها آدمىست * ابتدا ديدن كن اين اعجوبهء مغرور را
باز كن چشم بصيرت تا چو « قلزم » بنگرى * حقّه بازيهاى اين بازيگر مشهور را
آرزوها
اى آرزو به صورت « روحى » درآى تا * گامى از اين جهان به جهان دگر زنيم
اى آرزو به صورت « مرغى » درآى تا * بالاتر از محيط خطر بالوپر زنيم
اى آرزو به صورت « اسبى » درآى تا * زود از ميان جرگهء خرها به در زنيم
اى آرزو به صورت « برقى » درآى تا * آتش به جان مردم بيدادگر زنيم
اى آرزو به صورت « مشتى » درآى تا * بر فرق هرچه مفتخور بىهنر زنيم