در هجر تو
آسمان گر ز گريبان قمر آورده برون * از گريبان تو خورشيد سر آورده برون
به تماشاى خطوخال رخ ، چون قمرت * دلم از روزنهء ديده سر آورده برون
از بناگوش و خط سبز تو بس در عجبم * كز كجا برگ گلى مشك تر آورده برون
كورى منكر شقّ القمرى ختم رسل * ابرويت معجز شقّ القمر آورده برون
سرو قد ، سيب زنخدان تو ديدم گفتم * چشم بد دور كه سروى ثمر آورده برون
گندم خال تو اى حور بهشتى طلعت * به خدا از همه عالم پدر آورده برون
تا زبانش نمكى شهد لبش كى دانى * كه چه شيرين ز نمك نيشكر آورده برون
اى معلّم بجز عاشقكشى و دلشكنى * از دبستان چه هنر اين پسر آورده برون
كمر از كوه برون آيد و اين ترك پسر * از كجا اين همه كوه از كمر آورده برون
تيره كردهست « صبوحى » رخ آفاق چو شب * بسكه در هجر تو آه از جگر آورده برون
بت غارتگر
دلبرم گر به تبسّم رخ خود باز كند * كى مسيحا به جهان دعوى اعجاز كند
دين و دل هر دو به يكبار به تاراج برد * در صف سيمبران گر سخن آغاز كند
رونق مهر و قمر افكند از اوج فلك * زلف شبگون ، رخ مهرو ، اگر ابراز كند
ببرد صبر و شكيبم اگر آن لعبت ناز * بهر صيد دل من حمله چنان باز كند
خلّخ و تبّت و چين است مگر منظر او * كاينچنين چنين دلبرى و عشوهء طنّاز كند
به يكى جو نخرم سلطنت ملك جهان * بت غارتگر من گر هوس ناز كند
وصل دلدار « صبوحى » نتوان شد حاصل * هر زمان هجر تو را شعبدهاى ساز كند
شب وصال
در اين زمانه نه يارى نه غمگسارى هست * غريب كشور حُسنيم ، روزگارى هست
ز شوخچشمى و طنّازى و جفاجويى * به دامن مژهام اشك بىقرارى هست
شكست خار كهن آشيان گلزارم * همىشنيدهام از بلبلان بهارى هست
ز ابر دست تو منّت نمىكشم ساقى * اگر قدح ، ندهى چشم ميگسارى هست
شب وصال « صبوحى » ز بخت تيرهء خويش * خبر نداشت ز پى شام انتظارى هست