خون مرا چشم جادوى تو نمىريخت * از پى قتلم لبت به شير زد انگشت
مغبچگان پاى از نشاط بكوبيد * دختر رز مىرود به حجلهء چرخشت
كافر و مؤمن چو روى خوب تو بينند * آن به كليسا و اين به كعبه كند پشت
دشمن اگر مىكشد به دوست توان گفت * با كه توان گفت اينكه دوست مرا كشت
آب حياتش تراود از بن ناخن * آنكه لبت را نشان دهد به سرانگشت
كام ، « صبوحى » نبرد از لب لعلت * تا كه به خون جگر چو غنچه نياغشت
گوهر بحر
وقت آن است كه از خانه به بازار شويم * خرقه و سبحه فروشيم و به خمّار شويم
قدحى باده بنوشيم چه هشيار و چه مست * همچنان از در خمّار به گلزار شويم
صبحگاهان بنشانيم ز سر رنج خمار * به عيادت به سر نرگس بيمار شويم
با پرىروى پريزاد به گلگشت بهار * ناپديد از نظر خلق به يكبار شويم
بلبل آشفته و مستانه سرايد غزلى * مست و آشفتهء آن باده گلنار شويم
واعظ شهر اگر منكر مى خوردن ماست * ما هم از گفتهء او بر سر انكار شويم
محتسب گر نكند علم و صفا با رندان * با دف و چنگ و نىاش در صف پيكار شويم
سودى از گفته نديديم مگر تا قدرى * لب ز گفتار ببنديم و به كردار شويم
گوهر بحر عطاييم چو خود نشناسيم * گوهر خويش ز بيگانه خريدار شويم
اى « صبوحى » طلب عشق ز بيگانه مكن * مىتوانيم كه اندر طلبش يار شويم
كوچهء رندان
بار دگر به كوچهء رندان گذر كنيم * تا بشكنيم توبه و سجّاده تر كنيم
يك جرعه در كشيم از آن داروى نشاط * چندين هزار وسوسه از سر بدركنيم
دل را به دست مطرب و معشوق مىدهيم * فارغ ز فكر نيك و بد و خير و شر كنيم
ما كيستيم و قوت تدبير ما كدام * تا ادّعاى دفع قضا و قدر كنيم
زاهد به ما نصيحت بيهوده مىدهد * كز باده بگذريم و ز ساقى حذر كنيم
با اختلاف مبدأ برهان ما و شيخ * اين تجربت نبايد بار دگر كنيم
يكباره راه زهد سپرديم و گم شديم * بار دگر « صبوحى » از اين ره گذر كنيم