تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2749

مساهمون:

ص٢٧٤٩

غلام باده‌فروشم

عبث تو منع من از مى كنى كه باده ننوشم * من آن كسم كه دوعالم به جام باده فروشم چو بردگان بفروشم به كوى باده‌فروشان * كه من به درگهشان چون غلام حلقه‌به‌گوشم به ظاهرم نگرى زاهدا كه مست و خرابم * بدم مدان چو ببينى سبوى باده به دوشم نصيحت من ديوانه ناصحا چه بگويى * به گوش من نرود پند تو هرآنچه بكوشم تو گويى از پى خوبان مرو چگونه توانم * كه ديده از رخ خوبان روزگار بپوشم خراب كن ز وفا ساقيا ز باده چنانم * كه تا به روز حسابم نياورند به هوشم به تلخكامى و سختى رَود چو عمر « فهيمى » * مرا بده ز لب لعلت اى صنم مى نوشم

تار زلف

از تار طرّه‌ات گرهى گر كه وا شود * صدها دل از كمند اسارت رها شود بر من اگر ز گوشهء چشمى نظر كنى * هر آرزو مراست يكايك روا شود گر بوسه‌اى از آن لب لعلت مرا دهى * هر درد بىدواى درونم دوا شود هر شب ز سوز سينه دعا مىكنم تو را * تا قلب آهنين تو نرم از دعا شود جانا به كلبه من مسكين بيا شبى * تا كلبه من از قدمت باصفا شود اى خالقى كه هرچه تو خواهى شود همان * كارى بكن كه دلبر من باوفا شود بيگانه گشته با من و با غير آشناست * يا رب تو كن چنان‌كه به من آشنا شود يك شب اگر كه ننگرم او را به خواب خوش * فريادم از غمش ز ثرى تا سما شود هوشم رود ز سر چو نشيند كنار من * جانم به لب رسد ز كنارم چو پا شود اى نازنين صنم كه دل از من ربوده‌اى * مگذار بيش از اين به « فهيمى » جفا شود

چشم مست

در تار زلف خم‌به‌خمش جا گرفته‌ام * در پيش لاله مسكن و مأوا گرفته‌ام مستم چو چشم مست و خمارش در آن دمى * كز دست يار ساغر صهبا گرفته‌ام در كنج خانه گر تك و تنها نشسته‌ام * شادم كه خود كناره ز تنها گرفته‌ام دورى همى ز مردم نادان گزيده‌ام * جايى به بزم مردم دانا گرفته‌ام همچون « فهيمى » از غم ليلىوشى همى * مجنون صفت ز غم ره صحرا گرفته‌ام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2749 | سيد محمد باقر برقعى