تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2750

مساهمون:

ص٢٧٥٠

برگشته مژگان

كيم من عاشق محزون ز هجر روى جانانى * كيم آشفته حالى همچو گيسوى پريشانى كيم در بند عشق مه‌لقا يارى جفاجويى * گرفتار و اسيرى در كمند زلف افشانى كيم دلداده‌اى از كف ز ناز چشم جادويى * شده افسون ز عشق دلبرى برگشته مژگانى كيم عقل و خرد را داده در راه گل‌اندامى * به عشق دلربايى داده‌اى هم دين و ايمانى كيم ننشسته در بزم طرب يك‌لحظه در عمرى * گلى ناچيده‌اى هرگز به شادى از گلستانى كيم رسواى خلقى بهر يك يار پرىرويى * مطيع امر زيبا دلبرى بشكسته پيمانى كيم در چشم خلق عالمى يك فرد بىقدرى * ندارم عزّتى مانند آن ناخوانده مهمانى كيم همچون « فهيمى » از فراق يار بىمهرى * دلى غمگين و جسمى ناتوان و چشم گريانى

بهر نگه نرگس شهلات بميرم

خواهم كه رخت بينم و در پات بميرم * بهر تو و آن قامت رعنات بميرم جانم به لب آمد ز غم فرقت رويت * مگذار ز هجر رخ زيبات بميرم گفتى كه به ديدار تو آيم دم مردن * بازآى كه در سايهء بالات بميرم شورى لب شيرين تو افكنده به عالم * از بهر لب لعل شكرخات بميرم گفتى به نگاهى بكشم صد چو « فهيمى » * بهر نگه نرگس شهلات بميرم

باشد بهار خوش

فصل بهار هست و بود لاله‌زار خوش * وان در ميان سبزه بود جام و يار خوش با دوستان عارف و ياران نكته‌سنج * باشد به پاى سرو لب آبشار خوش اى سرو خوشخرام « فهيمى » من از خداى * خواهم براى تو بت سيمين‌عذار خوش عيدت بود مبارك و كامت بود روا * عمرى بود براى تو ليل و نهار خوش روز تو خوش بود مه و سالت به عيش و نوش * باشد هميشه روز تو و روزگار خوش اين آرزو ز درگه يزدان همى مراست * جانا بود هميشه تو را چون بهار خوش جام تو پر ز بادهء عشرت بود همى * هم كام تو بود چو مى خوشگوار خوش اى خالقى كه عزّت و ذلّت به دست توست * يارم بود به حق دو هشت و چهار خوش