دمى غنيمت است
گفتمش : ديدن روى تو تماشا دارد * گفت : آرى ، كه تماشا رخ زيبا دارد
گفتمش : سرو بگويم قد و بالاى تو را * گفت : كى سرو چو من قامت رعنا دارد
گفتمش : دل ز لبت خواهش يك بوسه كند * گفت : با من كه دلت خواهش بى جا دارد
گفتمش : گو چه خوشى خوشتر از آن خوش نبود * گفت : آن كو صنمى شوخ دلارا دارد
گفتمش : بهتر از آن دم كه نباشد چه دميست * گفت : خوش آنكه غنيمت دم حالا دارد
گفتمش : زلف بلندت چو سيهروز من است * گفت : اين روز تو قدر شب يلدا دارد
گفتمش : همچو « فهيمى » كه ز غم خواهد رست * گفت : دور آنكه خود از صحبت تنها دارد
دام عشق
به دام عشق افتادم خدايا * مكن زينبند آزادم خدايا
بسوزم گرچه از اين آتش عشق * ولى زين سوختن شادم خدايا
اگر از آتش عشقم رهانى * كند اين غصّه بنيادم خدايا
چو خاكستر شدم از آتش عشق * بده آن لحظه بر بادم خدايا
همه روز و شبم زان شور شيرين * تو دانى همچو فرهادم خدايا
تو مىدانى به راه عشق جانان * همه هستى ز كف دادم خدايا
خراب از مى چو گشتم دولت عشق * نمود آباد آبادم خدايا
به مكتب غير درس عشق ناموخت * مرا آن پير استادم خدايا
« فهيمى » را نباشد جز تو يارى * مبر آنى تو از يادم خدايا