تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2751

مساهمون:

ص٢٧٥١

دمى غنيمت است

گفتمش : ديدن روى تو تماشا دارد * گفت : آرى ، كه تماشا رخ زيبا دارد گفتمش : سرو بگويم قد و بالاى تو را * گفت : كى سرو چو من قامت رعنا دارد گفتمش : دل ز لبت خواهش يك بوسه كند * گفت : با من كه دلت خواهش بى جا دارد گفتمش : گو چه خوشى خوش‌تر از آن خوش نبود * گفت : آن كو صنمى شوخ دلارا دارد گفتمش : بهتر از آن دم كه نباشد چه دميست * گفت : خوش آنكه غنيمت دم حالا دارد گفتمش : زلف بلندت چو سيه‌روز من است * گفت : اين روز تو قدر شب يلدا دارد گفتمش : همچو « فهيمى » كه ز غم خواهد رست * گفت : دور آنكه خود از صحبت تنها دارد

دام عشق

به دام عشق افتادم خدايا * مكن زين‌بند آزادم خدايا بسوزم گرچه از اين آتش عشق * ولى زين سوختن شادم خدايا اگر از آتش عشقم رهانى * كند اين غصّه بنيادم خدايا چو خاكستر شدم از آتش عشق * بده آن لحظه بر بادم خدايا همه روز و شبم زان شور شيرين * تو دانى همچو فرهادم خدايا تو مىدانى به راه عشق جانان * همه هستى ز كف دادم خدايا خراب از مى چو گشتم دولت عشق * نمود آباد آبادم خدايا به مكتب غير درس عشق ناموخت * مرا آن پير استادم خدايا « فهيمى » را نباشد جز تو يارى * مبر آنى تو از يادم خدايا