اسرار عشق
كوه است اگر كه بار محبّت ، كشيدنيست * زهر است اگر به جام محبّت ، چشيدنيست
اسرار عشق دوست نگنجد به هر دلى * اين نكته جز به محفل رندان نگفتنيست
از لوح دل بشوى بجز عشق هرچه هست * كان دفترى كه عشق در او نيست شستنيست
دست از طلب مدار گرت هست شوق وصل * زين ره هرآنكه رفت به مقصد رسيدنيست
تقدير و بخت را چه گنه ، گر تو كاهلى * سستى ز توست با تو خدا را چه دشمنيست
تعجيل اگرچه نيست بهر كار ، شرط عقل * امّا به كار خير چو باشد ستودنيست
با پنجهء قوىتر و بازوى آهنين * هر دست ، پنجه افكند آخر شكستنيست
آن را كه اختيار زبان باشدش به دست * اى « فلسفى » ز جملهء آفاتش ايمنيست
كوى عشق
جز دل به ياد زلف تو اى شوخ ناز كن * مرغى ز عشق ، دام نشد نغمه ساز كن
هر حلقه گيسوى تو ز دلهاست مجمعى * زين رشته تا سحر سر صحبت دراز كن
زد او به زلف شانه و بىآشيان شدند * مرغان پرشكسته سوز و گداز كن
اين موى نيست رشتهء عمر است و بايدش * هر رشته را هزار دلوجان نياز كن
خواهم دگر نظر نكنم جز به روى خوب * گر بخت يار و يار شود دلنواز كن
دادت خداى ديده كه بينى رخ نكو * تا سازدت به صنعت خود ديده باز كن
چشمم جدا نمىشود از صورتت كه گفت * كز آفتاب ديده بود احتراز كن
من راز عشق خويش نگفتم به هيچكس * شد آب ديده از دل من كشف راز كن
من بىريا به روى بتان سجده مىكنم * زاهد ريايى است و به مسجد نماز كن
گر « فلسفى » بود ز گدايان كوى عشق * اينجا گدا و ليك به شاه است ناز كن
رباعى
انسان ز زبان خويش دائم به بلاست * گر حرف بود صواب بىوقت خطاست
با فكر بگوى و مختصر وقت لزوم * حرفت اگر از نقره ، سكوتت ز طلاست