تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2740

مساهمون:

ص٢٧٤٠

عشق

جهان‌آفرين كاين جهان آفريد * سراسر همه بهر جان آفريد كه در جان كند عشق را استوار * وز آن عشق گردد جهان پايدار تن زنده را عشق چون آذرىست * كز آلايش مرگ و پيرى بريست تنى زنده را عشق سوزنده نيست * چنين تن جز از مرگ را بنده نيست اگر زان كه سنگى بخواه از خداى * كه جذّاب باشى چو آهن‌رباى و گر از گياهى تو بادت نياز * كه حسّاستر باشى از برگ ناز و گر آدمى عشق را بنده باش * دل عشق‌جو را پرستنده باش كه از عشق جان تو و الا شود * تو را ايزدى خوى پيدا شود چنان سروى آزاد و گردن فراز * رها گردى از كينه و كبر و آز نگردى دگر گرد نيرنگ و ريو * بتابى سر از گفت بدخواه ديو نجويى هوسهاى ديرينه را * نخواهى به زنگار آيينه را كه عشق آفتاب است و چون بردميد * شوند اختران هوس ناپديد . . .

عشق و ناكامى

ستم بر من اى دل چنين از چه رانى ؟ * مرا از تو بر باد شد زندگانى چنين ز آتش عشق ، جانم چه سوزى ؟ * چنين بر تنم توسن غم چه رانى ؟ اگر تن بميرد تو در تن بميرى * و گر جان نماند تو بىجان نمانى جوانم من اى دل به من رحمت آور * ميازار جانم ، كه تو خود جوانى نشسته به خاك سياهى ازيرا * كه واقف بر اسرار اين خاكدانى حقيقيست عشق تو ، زين روى هرگز * نبينى جز از طعن و نامهربانى فروپيچ طومار عشقى كه در وى * جز از رنج و حرمان و حسرت نخوانى بود عشق مرغى كه در بوستانها * چمد گرد هر گل به شيرين‌زبانى يكى را دو صد گونه‌گون نغمه سازد * يكى را به صد ره كند مدح‌خوانى ببويد يكى را به صد گونه محنت * ببوسد يكى را به صد شادمانى سرانجام جز بىوفايى نبيند * شود جفت نوميدى و خسته‌جانى دل آزرده زى آشيان باز گردد * دل من ، تو آن مرغ را آشيانى