عشق
جهانآفرين كاين جهان آفريد * سراسر همه بهر جان آفريد
كه در جان كند عشق را استوار * وز آن عشق گردد جهان پايدار
تن زنده را عشق چون آذرىست * كز آلايش مرگ و پيرى بريست
تنى زنده را عشق سوزنده نيست * چنين تن جز از مرگ را بنده نيست
اگر زان كه سنگى بخواه از خداى * كه جذّاب باشى چو آهنرباى
و گر از گياهى تو بادت نياز * كه حسّاستر باشى از برگ ناز
و گر آدمى عشق را بنده باش * دل عشقجو را پرستنده باش
كه از عشق جان تو و الا شود * تو را ايزدى خوى پيدا شود
چنان سروى آزاد و گردن فراز * رها گردى از كينه و كبر و آز
نگردى دگر گرد نيرنگ و ريو * بتابى سر از گفت بدخواه ديو
نجويى هوسهاى ديرينه را * نخواهى به زنگار آيينه را
كه عشق آفتاب است و چون بردميد * شوند اختران هوس ناپديد . . .
عشق و ناكامى
ستم بر من اى دل چنين از چه رانى ؟ * مرا از تو بر باد شد زندگانى
چنين ز آتش عشق ، جانم چه سوزى ؟ * چنين بر تنم توسن غم چه رانى ؟
اگر تن بميرد تو در تن بميرى * و گر جان نماند تو بىجان نمانى
جوانم من اى دل به من رحمت آور * ميازار جانم ، كه تو خود جوانى
نشسته به خاك سياهى ازيرا * كه واقف بر اسرار اين خاكدانى
حقيقيست عشق تو ، زين روى هرگز * نبينى جز از طعن و نامهربانى
فروپيچ طومار عشقى كه در وى * جز از رنج و حرمان و حسرت نخوانى
بود عشق مرغى كه در بوستانها * چمد گرد هر گل به شيرينزبانى
يكى را دو صد گونهگون نغمه سازد * يكى را به صد ره كند مدحخوانى
ببويد يكى را به صد گونه محنت * ببوسد يكى را به صد شادمانى
سرانجام جز بىوفايى نبيند * شود جفت نوميدى و خستهجانى
دل آزرده زى آشيان باز گردد * دل من ، تو آن مرغ را آشيانى