ز استخوان پدر آدم نتواند شد كس * خويش را مصدر افعال و اثر بايد كرد
تا به كى دست به روى هم و اين ذلّت را * حمل بر حكم قضا يا به قدر بايد كرد
آدمى مىنتوان گفت به هر بىهنرى * آدميّت طلبى فكر هنر بايد كرد
آدمى مىرسد از كوشش خود بر مقصود * جهل تا كى ز خرافات حذر بايد كرد
سعى و كوشش كن و آنگه به خدا دار اميد * كز پس رنج طمع گنج گهر بايد كرد
حاصلى كس نتوان برد جز از كردهء خويش * از متاع دگران صرفنظر بايد كرد
هيچ چون صحبت ناجنس نمىراند دل * اى دل از صحبت اين قوم حذر بايد كرد
حرف حق گرچه بسى تلخ بود بايد گفت * خانهء زهد و ريا زير و زبر بايد كرد
در ره عشق بتان يكدله مىبايد بود * از سر و جان به ره دوست گذر بايد كرد
همچو حرز دلوجان « فلسفى » اين شاهغزل * بسكه پرمعنى و بكر است به بر بايد كرد
موهومات معموله در شعر
به هرجا پا نهد يارم برآرد * براى بوسهاش سر از زمين دل
به هر مويش دو صد در تكاپو * براى جستجوى جا و منزل
كند وا حلقهاى از آن سر زلف * دگر بر جان نخواهد ماند عاقل
به هر دندانهاى از شانه ريزد * هزاران دل چو مرغ نيمبسمل
به زير دست و پا گردند پامال * زمين از خون دلها مىشود گِل
دو چشمانش چو چنگيز و آتيلا * دو بدمست و دو خونخوار و دو قاتل
بود حرف از دهانش صحبت از هيچ * كه جايز نيست بهر مرد عاقل
حقيقت آدمى با بىدهانى * اگر چون حور باشد نيست خوشگل
اگر خورشيد را در روزگارى * بچسبانند نوك برج ايفل
كلاهى يكورى بر سر مد و شيك * نهندش با كت و دامان مخمل
به عينه مىشود مانند يارم * به آن قد و به آن شكل و شمايل
شوى كابوس اگر بينى به خوابش * خدا ناكرده مىگيرى دق و سل
به عمرى « فلسفى » كوشد كه از شعر * شود موهوم بىموضوع زايل