تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2735

مساهمون:

ص٢٧٣٥
ز استخوان پدر آدم نتواند شد كس * خويش را مصدر افعال و اثر بايد كرد تا به كى دست به روى هم و اين ذلّت را * حمل بر حكم قضا يا به قدر بايد كرد آدمى مىنتوان گفت به هر بىهنرى * آدميّت طلبى فكر هنر بايد كرد آدمى مىرسد از كوشش خود بر مقصود * جهل تا كى ز خرافات حذر بايد كرد سعى و كوشش كن و آنگه به خدا دار اميد * كز پس رنج طمع گنج گهر بايد كرد حاصلى كس نتوان برد جز از كردهء خويش * از متاع دگران صرف‌نظر بايد كرد هيچ چون صحبت ناجنس نمىراند دل * اى دل از صحبت اين قوم حذر بايد كرد حرف حق گرچه بسى تلخ بود بايد گفت * خانهء زهد و ريا زير و زبر بايد كرد در ره عشق بتان يكدله مىبايد بود * از سر و جان به ره دوست گذر بايد كرد همچو حرز دل‌وجان « فلسفى » اين شاه‌غزل * بس‌كه پرمعنى و بكر است به بر بايد كرد

موهومات معموله در شعر

به هرجا پا نهد يارم برآرد * براى بوسه‌اش سر از زمين دل به هر مويش دو صد در تكاپو * براى جستجوى جا و منزل كند وا حلقه‌اى از آن سر زلف * دگر بر جان نخواهد ماند عاقل به هر دندانه‌اى از شانه ريزد * هزاران دل چو مرغ نيم‌بسمل به زير دست و پا گردند پامال * زمين از خون دلها مىشود گِل دو چشمانش چو چنگيز و آتيلا * دو بدمست و دو خونخوار و دو قاتل بود حرف از دهانش صحبت از هيچ * كه جايز نيست بهر مرد عاقل حقيقت آدمى با بىدهانى * اگر چون حور باشد نيست خوشگل اگر خورشيد را در روزگارى * بچسبانند نوك برج ايفل كلاهى يك‌ورى بر سر مد و شيك * نهندش با كت و دامان مخمل به عينه مىشود مانند يارم * به آن قد و به آن شكل و شمايل شوى كابوس اگر بينى به خوابش * خدا ناكرده مىگيرى دق و سل به عمرى « فلسفى » كوشد كه از شعر * شود موهوم بىموضوع زايل