رقص آتش
گر نيست از روى جفا دامن ز من برچيدنت * از چيست اى نامهربان بر اشك من خنديدنت ؟ !
صد بار گفتم جان من با مدّعى كمتر نشين * فرياد از آن بنشستن و اين حرف من نشنيدنت
پنداشتى پنهان بود ؟ پنهان نمىماند ز من * در شبنشينى بودن و با ناكسان رقصيدنت !
آتش نديدم آن چنين رقصان به گرد خويشتن * هنگامه بر پا مىكند آن روى پا لغزيدنت !
دل مىرود ، جان مىدهد ، جان مىدهد ، دل مىرود * اين ناز بى جا كردن و آن زير لب خنديدنت
باور مكن دست طلب از دامنت كوته كنم * چندانكه خواهى ناز كن ، نازم بر آن نازيدنت
هر كار مىخواهى بكن ، اى گل ز من دورى مكن * طاقت ندارم بيش از اين در دست گلچين ديدنت
مى چيست تا پيش لبت مستى فزايد بر « فريد » * يكعمر ، مدهوشم كند اى نوشلب ، نوشيدنت