حسرت وصال
نيمشب گر گذر افتد به شبستان منش * تا سحر بوسه زنم بر لب و چشم و دهنش
گره از غنچهء پيچيدهء دل بگشايم * گر به دست آورم آن زلف شكن در شكنش
در مقامى كه لبش جان جهان مىبخشد * حيف باشد كه بخوانى تو عقيق يمنش
من و آغوش سمنبوى نگارين ؟ هيهات * كاش يا رب كه در آغوش كشم پيرهنش
سينهام چاك شد از حسرت آن غارت هوش * كه برآورده سر از خاك گريبان تنش
گر بدين عشوهگرى از بر زاهد گذرى * باورم نيست كه باشد خبر از خويشتنش !
نالهء مرغ دل خستهء من بىاثر است * كه چو من شيفته بسيار بود در چمنش
از پريشانى زلفش بت من بىخبر است * كى خبر مىشود از حال پريشان منش ؟ !
بىسبب نيست كه دل در شكنش افتادهست * بوى جان مىدهد آن طرّهء عنبرشكنش
آنچنان خوب و لطيف است كه هنگام وصال * باز ماند دهن از بوسه زدن بر دهنش !
من كه از رايحهء باغ خيالش مستم * چه كنم باغ و تماشاى گل و ياسمنش ؟
دل ، از آن گل بربودهست اگر شعر « فريد » * از چه خواندست ، مرا بلبل شيرينسخنش ؟
وداع « 1 »
ديدى آخر با من مسكين چه كرد آن دلبر من ! * دلبر سيمين بر من ، آن بت افسونگر من
آنكه او مىخواست چندى بعد گردد همسر من * ديد تا بيرون فتاد از پرده راز دفتر من
ناگهان آتش گرفت و سوخت اين بالوپر من * واى بر من ، واى بر من
واى بر من سوختم ، از پا فتادم ، زار گشتم * در هواى وصل آن گل خارآسا خوار گشتم
هامش
( 1 ) - منظومهء فوق منظومهاى واقعى و عاشقانه است كه شاعر به آن مبتلا بوده و ماجراى آن خاتمه يافته و با آن وداع كرده است . شاعر در اين منظومه به سبك و شيوهء دكتر حميدى شيرازى آن را سروده . چون مفصل است قسمتى از آن را در اينجا آوردم .