دروغ زندگى
من دروغ زندگى هستم مرا باور مكن * اين شراب تلخ را بيهوده در ساغر مكن
آتشم ، برهم زن بنياد هر خشك و ترم * جان من بر باد ده ، در زير خاكستر مكن
تهمت تردامنى مپذير و با دريا مجوش * راه صحرا گير و همچون موج دامن تر مكن
از شراب بيخوديها كُند بر پايم مزن * بر سر انديشهء روشنگرم چادر مكن
تشنهء نورم ، مرا در ظلمت بستر مپيچ * يك جهان شورم مرا شيرين چنان شكر مكن
سدّ راه تابش اين آفتاب خوش مشو * خويش را در پيش پير راه اسكندر مكن
بتشكن ، بتخانه ويران ساز ، ابراهيم باش * در گلستان رسالت وحشت از آذر مكن
از دم پير مغان مگريز و با زاهد مساز * امر معروفى چنان را نهى از منكر مكن
خدمت گوساله را بگذار و موسايى بجوى * سامرى را از بد انديشه پيغمبر مكن
پيل را جز پيل نتواند برون برد از وهل * آزمونى اينچنين را با تن لاغر مكن
خود تو مىدانى چه بازيهاست در چرخ ملك * خويش را بازيچهء اين چرخ بازيگر مكن
اژدهايى بايد اين گنج گرانمقدار را * پاى بيرون نه از اين ويرانه با ما سر مكن
بشنو اين « فرياد » و از ويرانسراى دل برو * بهر رفتن حاليا زين بيش خير و شرّ مكن
در خود شكسته
اى زندگى مپيچ به پايم كه خستهام * دست از سرم بدار كه در خود شكستهام
اينك دوباره دانه به پيشم چه مىنهى * من مرغ زجر ديده از دام رستهام
آواى شادمانه نمىخيزد از دلم * تا بر سر مزار محبّت نشستهام
عمرى حجاب خنده نهان كرد راز ما * ترسم كه اشك باز كند مشت بستهام
مىسوزم از شرار و ندارم ره فرار * خرسند نيستم اگر از مرگ رستهام
مانند گل به رقص درآيم به بزم باد * از آنكه همچو خار دلى را نخستهام
از بستگى به غير ملامت نديدهام * بينى اگر كه از همه عالم گسستهام