تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2710

مساهمون:

ص٢٧١٠

دروغ زندگى

من دروغ زندگى هستم مرا باور مكن * اين شراب تلخ را بيهوده در ساغر مكن آتشم ، برهم زن بنياد هر خشك و ترم * جان من بر باد ده ، در زير خاكستر مكن تهمت تردامنى مپذير و با دريا مجوش * راه صحرا گير و همچون موج دامن تر مكن از شراب بيخوديها كُند بر پايم مزن * بر سر انديشهء روشنگرم چادر مكن تشنهء نورم ، مرا در ظلمت بستر مپيچ * يك جهان شورم مرا شيرين چنان شكر مكن سدّ راه تابش اين آفتاب خوش مشو * خويش را در پيش پير راه اسكندر مكن بت‌شكن ، بتخانه ويران ساز ، ابراهيم باش * در گلستان رسالت وحشت از آذر مكن از دم پير مغان مگريز و با زاهد مساز * امر معروفى چنان را نهى از منكر مكن خدمت گوساله را بگذار و موسايى بجوى * سامرى را از بد انديشه پيغمبر مكن پيل را جز پيل نتواند برون برد از وهل * آزمونى اين‌چنين را با تن لاغر مكن خود تو مىدانى چه بازيهاست در چرخ ملك * خويش را بازيچهء اين چرخ بازيگر مكن اژدهايى بايد اين گنج گران‌مقدار را * پاى بيرون نه از اين ويرانه با ما سر مكن بشنو اين « فرياد » و از ويران‌سراى دل برو * بهر رفتن حاليا زين بيش خير و شرّ مكن

در خود شكسته

اى زندگى مپيچ به پايم كه خسته‌ام * دست از سرم بدار كه در خود شكسته‌ام اينك دوباره دانه به پيشم چه مىنهى * من مرغ زجر ديده از دام رسته‌ام آواى شادمانه نمىخيزد از دلم * تا بر سر مزار محبّت نشسته‌ام عمرى حجاب خنده نهان كرد راز ما * ترسم كه اشك باز كند مشت بسته‌ام مىسوزم از شرار و ندارم ره فرار * خرسند نيستم اگر از مرگ رسته‌ام مانند گل به رقص درآيم به بزم باد * از آنكه همچو خار دلى را نخسته‌ام از بستگى به غير ملامت نديده‌ام * بينى اگر كه از همه عالم گسسته‌ام