تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2688

مساهمون:

ص٢٦٨٨

رؤيا

با اميدى گرم و شادىبخش با نگاهى مست و رؤيايى دخترك افسانه مىخواند نيمه‌شب در كنج تنهايى . * بىگمان روز ز راهى دور مىرسد شهزاده‌اى مغرور مىخورد بر سنگفرش كوچه‌هاى شهر ضربهء سمّ ستور بادپيمايش مىدرخشد شعلهء خورشيد بر فراز تاج زيبايش تار و پود جامه‌اش از زر سينه‌اش پنهان به زير رشته‌هايى از در و گوهر مىگشايد هر زمان همراه خود سويى باد ، پرهاى كلاهش را يا بر آن پيشانى روشن حلقهء موى سياهش را . * مردمان در گوش هم آهسته مىگويند ، « آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو در جهان يكتاست « بىگمان شهزاده‌اى والاست » * دختران سر مىكشند از پشت روزنها گونه‌هاشان آتشين از شرم اين ديدار سينه‌ها لرزان و پرغوغا