رؤيا
با اميدى گرم و شادىبخش
با نگاهى مست و رؤيايى
دخترك افسانه مىخواند
نيمهشب در كنج تنهايى .
* بىگمان روز ز راهى دور
مىرسد شهزادهاى مغرور
مىخورد بر سنگفرش كوچههاى شهر
ضربهء سمّ ستور بادپيمايش
مىدرخشد شعلهء خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامهاش از زر
سينهاش پنهان به زير رشتههايى از در و گوهر
مىگشايد هر زمان همراه خود سويى
باد ، پرهاى كلاهش را
يا بر آن پيشانى روشن
حلقهء موى سياهش را .
* مردمان در گوش هم آهسته مىگويند ،
« آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
« بىگمان شهزادهاى والاست »
* دختران سر مىكشند از پشت روزنها
گونههاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينهها لرزان و پرغوغا