خود اندر اين آتش ز پا تا سر نسوزند
روى زمين جولانگه كفر و تباهى است
پر از سياهى است
* ققنوس را چون اين ندا پيچيد در گوش
از سُكرِ هستىبخش آن شد مست و مدهوش
پس بانگ برزد
از جاى برخاست
از بهر قربانى شدن خود را بياراست
بر طارم افلاك ، آواز رهايى
سرداد آن دلدادهء عشق خدايى
تسبيحخوانان ، شد بدان آتش نگونسار
گرديد زان رو « مظهر اخلاص و ايثار »
* آنكه به پاداش چنين ايمان و ايقان
حق داد فرمان :
تا بردمد روح القدس در بستر او
ققنوسها زايند از خاكستر او
تا در جهان آيات حق پاينده ماند
آزادى و آزادمردى زنده ماند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2679
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٦٧٩