بشنيده بس تسبيح يزدان از لب دوست
آرى ، چنين ققنوس عاشق
پرواز كرده در فراخ آسمانها
با تنگناها و كژيهاى زمينى روبرو شد :
او ديد دنيا را پر از تزوير و نيرنگ
او ديد هرجا وحشت و ويرانى و جنگ
او ديد جهل و ظلمت و كفر و سياهى
حرص و فساد و شهوت و ظلم و تباهى
او ديد عالم ، پر ز مردان ريايى
ابليس باطنهاى در ظاهر خدايى
پس بانگ برداشت
« اهريمن است اين كو به فرمانش زمين است !
گر مىشناسم من خدايى را ، نه اين است ! »
* ناگه ندا آمد ز عرش كبريايى :
كاى اسوهء آزادگى و پارسايى
برخيز از جا
بنگر به بالا
بنگر بدان آتش ميان كهكشانها
آن آتش پاك
آن آتش عارى ز هر آلايش خاك
تا از فروغ جان جهانى برفروزى
پروانهسان بايد در اين آتش بسوزى
* تا در جهان ، قدّيسهايى برنخيزند
گَرد هوس از دامن جانشان نريزند
در آتش عشق خدايى پر نسوزند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2678
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٦٧٨