تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2681

مساهمون:

ص٢٦٨١

به ياد يار و ديار

هيچ دانى كز چه در دل حسرت شيراز دارم * ز آنكه در شيراز مه‌رو دلبرى طنّاز دارم دوست دارم جمله ايرانى و ايران را و ليكن * الفتى مخصوص با شيرازى و شيراز دارم دور از ياران شيرازى فتادم در ديارى * كارزوى صحبت يك مونس و همراز دارم طالع ناساز تا از يار دمسازم جدا كرد * روز و شب با درد هجران خاطرى دمساز دارم كى به ناز سرو قد آن ريم باشد نيازى * من كه در بستان‌سراى خويش سرو ناز دارم تا به كام دل كنم پرواز در گلزار شيراز * همچو بلبل زين قفس هردم سر پرواز دارم هر بلايى بر سرم آيد ز دست هوشيار مست * هرچه دارم از دل بيدار و چشم باز دارم در دل سرگشته‌ام رازيست جانفرسا كه آن را * نى توان پنهان كنم نى قدرت ابراز دارم نكته‌پردازى « فروغ » از بهر شيرازى طبيعيست * پس عجب نبود اگر طبعى سخن‌پرداز دارم

در ذمّ باده‌گسارى

باده را پنداشتم نوش است ديدم نيش بود * امتحان كردم زيان آن ز سودش بيش بود دل مده چون من به دخت رز كه اين ظاهرفريب * آزمودم همچو گرگى در لباس ميش بود هان مخور هرگز فريب رنگ مى كاين سرخىاش * آتشى سوزان به جان منعم و درويش بود