به ياد يار و ديار
هيچ دانى كز چه در دل حسرت شيراز دارم * ز آنكه در شيراز مهرو دلبرى طنّاز دارم
دوست دارم جمله ايرانى و ايران را و ليكن * الفتى مخصوص با شيرازى و شيراز دارم
دور از ياران شيرازى فتادم در ديارى * كارزوى صحبت يك مونس و همراز دارم
طالع ناساز تا از يار دمسازم جدا كرد * روز و شب با درد هجران خاطرى دمساز دارم
كى به ناز سرو قد آن ريم باشد نيازى * من كه در بستانسراى خويش سرو ناز دارم
تا به كام دل كنم پرواز در گلزار شيراز * همچو بلبل زين قفس هردم سر پرواز دارم
هر بلايى بر سرم آيد ز دست هوشيار مست * هرچه دارم از دل بيدار و چشم باز دارم
در دل سرگشتهام رازيست جانفرسا كه آن را * نى توان پنهان كنم نى قدرت ابراز دارم
نكتهپردازى « فروغ » از بهر شيرازى طبيعيست * پس عجب نبود اگر طبعى سخنپرداز دارم
در ذمّ بادهگسارى
باده را پنداشتم نوش است ديدم نيش بود * امتحان كردم زيان آن ز سودش بيش بود
دل مده چون من به دخت رز كه اين ظاهرفريب * آزمودم همچو گرگى در لباس ميش بود
هان مخور هرگز فريب رنگ مى كاين سرخىاش * آتشى سوزان به جان منعم و درويش بود