سفينهها گر ، نشسته در گل ، نمىدرخشد ، چراغ ساحل * بگو به آن ناخداى غافل ، به انتظارش ، چرا بمانم ؟
الا خدايا ! گرهگشايا ! مرا ز رحمت ، چنان مدد كن * همه غمم را ، كنم فراموش ، دگر كسان را ز غم رهانم
اگر توانم ، شب سيه را ، به چنگ و دندان ، درآورم پوست * چرا به سوداى صبح خونين ، چو قصّهگويى ، بر آستانم ؟
كهن ديارا ! ديار يارا ! اگر بميرم ، اگر بمانم * بجز تو جايى ، وطن گزيدن ، نمىتوانم ، نمىتوانم
در نكوداشت زندهياد استاد ابراهيم فخرايى
امانتدار تاريخ
ما امانتدار تاريخيم :
دستمان بسته
پاىمان خسته
ليك
گوشهامان تيز
چشمهامان باز
تا مگر پيكى ، دردهد آواز !
* ما امانتدار تاريخيم :
در گلو بشكستهمان فرياد
تنگناى ظلم و استبداد
در دهان يخبستهمان گفتار
زمهرير قرنها بيداد
خشك شد بر گونههامان اشك
بس در اين ويرانه موييديم
با گياهى بىثمر بوديم ؟
در زمينى خشك روييديم ؟