مهر ، از پشت كوهسار دميد * پردهء شامگاه تار دريد
مرغكى ، ز آشيانهاى پر زد * به لب دشت و جويبار رميد
كمكمك رنگ شامگاه پريد . . . * دشت انوار زر به دامان ريخت
اشك بر مرگ شامگاهان ريخت * مهر تابان ، به كلبهها تابيد
زهر در كام مرد دهقان ريخت * طفل دهقان ز خواب ناز پريد . . .
قطره اشكى ز حسرت نان ريخت
دختر كور
شام لرزيد و از پا در افتاد * گيتى از دام ظلمت ، رها شد
مهر در دامن كوه لغزيد * راز پنهان شب ، برملا شد
جنگلى بر لب رود ، خنديد . . . * جنگلى چون شب تيره ، مرموز
تار و آشفته ، چون روح ليلا * قصّهء دردهاى نهانى
از دل شاعرى مست و شيدا * رازها بود در بيشه پنهان
دمبهدم مهر تابنده مىتافت * در دل بيشهء تار و انبوه
همچنان پرتو شوق و اميد * در دلى خسته از درد و اندوه
وه ، چه تابانچراغيست اميد * داخل بيشه از تابش مهر
نور و ظلمت به يكديگر آميخت * سايه روشن ، مهآلود ، مرموز
نقشها زير هر بيد بن ريخت * تار و لرزان چو رؤياى دلدار . . .
جادوى آسمان گاهوبيگاه * چشمك از لاى اشجار مىزد
گلبن خفته در تيرگى را * نيمه رنگى به رخسار مىزد
ديدهء نرگس از خواب ، وا شد * جام خورشيد ، در بركه افتاد
آب از جنبش باد لرزيد * مهر ، چون دخترى آسمانى
در دل بركه از شوق خنديد . . . ! * گويى از راز جنگل خبر داشت