تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2654

مساهمون:

ص٢٦٥٤

نغمه‌پرداز

« من آن شمعم كه خاكستر ندارم * شهيد عشقم و پيكر ندارم » گرفتارم به دامِ زلفِ دلدار * هواى غيرِ او در سر ندارم شرابى جز شرابِ كهنهء عشق * من اندر جام و در ساغر ندارم دلم آكنده از مهر و صفا هست * چه غم دارم كه سيم و زر ندارم ؟ اگر بر دار بينندم چو منصور * دلِ شيدا ز دلبر برندارم منم آن عندليب نغمه‌پرداز * كه از اين نغمه‌اى خوش‌تر ندارم بنازم جذبهء جانانه « فرزين » * كز او بر دل بجز آذر ندارم !

از آه مظلوم حذر بايد كرد

مهر دنيا ز دل اى دوست به در بايد كرد * به در انديشهء ناسخته ز سر بايد كرد زندگى خوردن خون دل و رنج است و عذاب * حيف عمرى كه در اين راه هدر بايد كرد آشنا بودنِ با آدميان دردِسر است * باش گمنام كه از نام ضرر بايد كرد ! دل نبازى به نيازى كه زبون ، خود مىگشت * با بصيرت همه سو ، باز بصر بايد كرد دست حاجت نكنى پيش فرومايه دراز * ور نه بر آبرو اعلامِ خطر بايد كرد از عطايى كه به منّت به تو بخشيد لئيم * هست اگر آب بقا ، صرف‌ِنظر بايد كرد همچو ابرو به سر ديده نشيند آن كو * گوشه‌اى گيرد و داند كه عِبَر بايد كرد غافل از توشه نباشى كه ز صحراى حيات * لاجرم يك‌تنه آهنگ سفر بايد كرد عاقل آن است كه تكيه نكند بر زر و زور * ز آنكه ترك آخرِسر ، قدرت و زر بايد كرد مشت حقّ بر دهن اهل ستم بايد كوفت * كاخ جور از بُن و پى ، زير و زبر بايد كرد گر دلِ غم‌زدگان شاد نسازيم به لطف * ز آهِ مظلومِ ستمديده حذر بايد كرد عجز و حرمان و شكيب اين همه « فرزين » تا چند * شب ديجور مبدّل به سحر بايد كرد