به تنم قباى يكلاى عمل شدهست پاره * به كَرم رفو تو سازى مگر اين سجاف يا رب
سبب شكاف اگر شد عملم ، اميد دارم * كه به لطف حضرتت پُر شود اين شكاف يا رب
دل من به مِهرِ تو هميشه بوده روشن * مپسند آخرِسَر ، به سر انكساف يا رب
به نصيب خود ببالم كه نمودهام از اوّل * به خلوص با تو و نام تو ائتلاف يا رب
نپذيرى عُذر تقصير مرا اگر تو ، حاشا * كه دهم ز فكر و ذكرت دَمى انصراف يا رب
دلِ خاطى آگهى تو كه نبوده است طاغى * سخنم نكو تو دانى : نبُوَد گزاف يا رب
اثرى ز نور بخشش اگرم به دل بيايد * برسم به قابِ قوسينِ تو از صحاف يا رب
كسى ار تو را شناسد ، نپرستد از جهالت * هُبل و مَنات و عُزّى و بت مَناف ، يا رب
نكنم اگرچه باور كه به خانهء تو هستم * ولى اين حقيقت امروز شد اكتشاف يا رب
بهنظر اگر فسانه است حديثِ قاف و عنقا * تو به حق رساندى عنقاى طلب به قاف يا رب
بپذير اين انابت ، بگشاى باب رحمت * كه به درگه تو سودم ، سر انعطاف يا رب
من و عجز و ناتوانى ، تو و شوكت و جلالت * به تو هست اميد « فرزين » كه شود معاف يا رب
آفرين بر دل
تا نديدم مرغِ دل را مبتلاى خويشتن * پى نبردم بر وفا و بر صفاى خويشتن
با دلِ آگاهِ من همره نباشد چشمِ شوخ * اين هواى خويش دارد و آن هواى خويشتن
قيل و قالِ چشم و دل چون بشنوم با گوش هوش * مىدهم حقّ را به دل با فكر و راى خويشتن
از پى خود مىكشد دل پاى وجدان را به قهر * تا همآوا سازد آن را با نداى خويشتن
انحرافى گر ببيند مىخروشد از درون * آفرين بر دل كه مىبيند خطاى خويشتن
سنگلاخ عمر را طى كردم و بگذاشتم * شادى و شور و شباب اندر قفاى خويشتن
صرفِ باطل گر نمىشد عمر ما ، زانوى غم * در بغل ما را نبود از ماجراى خويشتن
اى خوش آنانى كه پاىافزارِ همّت كردهاند * در گذرگاهِ حياتِ خود ، به پاى خويشتن
در كويرِ زندگى گمره نگرديدند و راه * درنورديدند آسان ، بىعصاى خويشتن
تكيهگاهى ساختند از بهر خود با كارِ خير * لحظهاى غافل نبودند از خداى خويشتن
اى دريغ از دل كه « فرزين » جز جفا از كس نديد * در بهجا آوردن مهر و وفاى خويشتن