دل چسان برگيرم از خاكى كه در آن رشد كرد * هستى و روح و روان و پيكر و سُتخوانِ من
گو به دشمن گورِ خود را مىكنى با دست خويش * گر نينديشى ز تيغ و خنجر برّان من
ما مسلمانيم و ايران پايگاه عشق ماست * در امان دارد وطن را از فِتن يزدان من
مختصر شد سرگذشتِ افتخارآميزِ آن * خامه كوتاه آمد و محدود شد ميدان من
سينه مالامال درد است و دلم زار و نزار * نام ايران مرهم هر دردِ بىدرمان من
نورهان مىآورند از راه ، اربابِ كرم * اندر اين ره شرمسارى گشته نوراهانِ من
حاصلِ انديشه « فرزين » شد رهاوردى كه كلك * ارمغان آورده از بهر دلِ اخوانِ من
انابت
خجلم ز كارِ خويش و كنم اعتراف يا رب * كه جريدهام سيه شد همه از خلاف يا رب
به چه روز شرمسارى سوى درگهت كنم رو * كه سپردهام رهت را به صد انحراف يا رب
گِره كلافِ كارم گرهيست كور و دَرهم * چه شود اگر گشايى گره از كلاف يا رب
تو كريمى و رحيمى ، تو حكيمى و عليمى * به كرامت و قداست شدى اتّصاف يا رب
تو بصيرى و كبيرى ، تو سميعى و تو سبحان * تويى عادل و مبرّايى از اعتساف يا رب
تو ضياء مطلقىّ و تو غفورى و تو واحد * فكنى فروغ ايمان به قلوبِ صاف يا رب
تو جليلى و عظيمى ، تو وَدودى و تو هادى * كه در اين همه ندارد كسى اختلاف يا رب
تويى خالق بىانباز و مطافِ چرخِ هستى * به تو رو كنند اهلِ گُنه و عَفاف يا رب
صمدىّ و پردهپوشى ، نكشى تو از جلالت * به خطاى بنده تيغ غضب از غلاف يا رب
تو اگر ز دَر برانى چه قسيم هست كس را * كه به خانهء تو هر شب كند اعتكاف يا رب
ز تو خاضعانه خواهم كه در آسمانِ لطفت * مَه آرزو نبيند به خود انخساف يا رب