دربهدرى
آن شوخ كه دلباختهء جلوهگرى بود * طنّازتر از نزهت باد سحرى بود
خوبان چو دريغ است كه در پرده بمانند * زين روى بت من نظرش پردهدرى بود
از حور و پرى قصّهء بسيار بگويند * امّا بت من شوختر از حور و پرى بود
آواز در افتاد ز حسنش به همه شهر * اين مايه وجاهت نه توانِ بشرى بود
تركان تتر شهرهء خوبى به جهانند * دردانهء من رشك بتان تترى بود
عمرى پى جلب نظرش رنج كشيدم * حاصل همه بىحاصلى و بىثمرى بود
من كشتهء او بودم و او بىخبر از من * دربست حواسش پى عشق دگرى بود
از عشق نخستين نرسيديم به كامى * تنها ثمرش شاعرى و خونجگرى بود
« فرزان » به جهان خوارى بسيار كشيده * از روز ازل قسمت او دربهدرى بود
لشكر حسن
از دل برون نرود آرزوى تو * خرّم دمى كه دل نگرد باز روى تو
اى شهريار كشور خوبى و دلبرى * خلقى بود اسير تو و روى و موى تو
خنياگر سپهر كه حسنش زبانزد است * انگشت بر لب است ز روى نكوى تو
هركس كه وصف روى نكويت شنيده است * چون ديگران برآمده در جستوجوى تو
اى آيت نكويى و خورشيد طلعتى * نيكى فزوده منزلت از آبروى تو
تو برترين نمونهء حسن و ملاحتى * ز آينه پرس تا كه كند روبهروى تو
تسخير كرده لشكر حسن تو شهر را * خالى نمانده محفلى از گفتگوى تو
« فرزان » چو بخت ديده به راه تو مانده است * با يك جهان اميد اجابت ز سوى تو
ارديبهشت مينوفام
بهار مىرسد از راه باشكوه تمام * سحر ز پيك بهارم رسيد اين پيغام
جهان ز فرّهء او جلوهء دگر گيرد * كه چنگ و عود حلال است و آه و ناله حرام
بيا و از پس زانوى درد و غم برخيز * كه روزگار شود بر مراد كار به كام
عزيز عمر به غم يكنفس ز دست مده * كه اين متاع گراميست خاصه اين ايّام