جمال گل چو به گلزار جلوهگر گردد * بجز به روضهء گلشن به روضهاى مخرام
به دور لاله و گل جانب ملال مگرد * كه عهد ساقى سيمينبر است و شرب مدام
ز سبزه تا كه تو را جان بود كناره مگير * ز كشتزار رسد بوى زندگى به مشام
دماغ جان به نسيم بهار خوشبو كن * كه اين نسيم نوازشگرت كند آرام
هزار شكر كه « فرزان » بريد از غم و درد * به يمن مقدم ارديبهشت مينوفام
ابروى خونريز
بر چهرهء عمر رنگ مهتاب نشست * زان دامن زندگى به خوناب نشست
چندان ز دو ديده خون دل شد جارى * تا كشتى عافيت به گرداب نشست
تا ابروى خونريز بتم ديد فقيه * از پاى درافتاد و به محراب نشست
خورشيد رخ تو هركه در رؤيا ديد * برداشت سر از بستر و در خواب نشست
در لجهء عشق آنكه سرگشته بماند * در آرزوى جستن پاياب نشست
در صحنهء زندگى نشد كامروا * هركس كه در انتظار احباب نشست
از زندگى و رفاه بىبهره بماند * هر زنده كه در كام تبوتاب نشست
هركس كه تو را شناخت همچون « فرزان » * تا آخر عمر خود بر آن باب نشست
خوشبختى دايم
عيد است ، سر زلف نكويان مده از دست * جاويد زيد هركه بدين سلسله پيوست
اين رشته دراز است و تو را وانگذارد * تا آنكه به خوشبختى دايم رسدت دست
زنهار ميازار دل خستهدلى را * دلخسته شود هركه دلى را ز جفا خست
آنكس كه بكاهد شرف و قدر بزرگان * تقدير بر آن رفته كه يك روز شود پست
هشدار و مشو غرّه به سعى و عمل خويش * يك روز سرانجام رسد كار به بنبست
بس كارگشايى كه ز مقصود فروماند * بس چشم به دستى كه دو صد سلسله بگسست
مقصود من اين نيست كه از كار بمانى * از پا منشين تا كه تو را تابوتوان هست
لكن مشو آزرده اگر كار نشد راست * بس تير كه بيهوده برون مىرود از شست
هركس كه چو « فرزان » به بد و نيك جهان ساخت * يكدم پس زانو ز بد حادثه ننشست