تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2647

مساهمون:

ص٢٦٤٧
جمال گل چو به گلزار جلوه‌گر گردد * بجز به روضهء گلشن به روضه‌اى مخرام به دور لاله و گل جانب ملال مگرد * كه عهد ساقى سيمين‌بر است و شرب مدام ز سبزه تا كه تو را جان بود كناره مگير * ز كشتزار رسد بوى زندگى به مشام دماغ جان به نسيم بهار خوش‌بو كن * كه اين نسيم نوازشگرت كند آرام هزار شكر كه « فرزان » بريد از غم و درد * به يمن مقدم ارديبهشت مينوفام

ابروى خونريز

بر چهرهء عمر رنگ مهتاب نشست * زان دامن زندگى به خوناب نشست چندان ز دو ديده خون دل شد جارى * تا كشتى عافيت به گرداب نشست تا ابروى خونريز بتم ديد فقيه * از پاى درافتاد و به محراب نشست خورشيد رخ تو هركه در رؤيا ديد * برداشت سر از بستر و در خواب نشست در لجهء عشق آنكه سرگشته بماند * در آرزوى جستن پاياب نشست در صحنهء زندگى نشد كامروا * هركس كه در انتظار احباب نشست از زندگى و رفاه بىبهره بماند * هر زنده كه در كام تب‌وتاب نشست هركس كه تو را شناخت همچون « فرزان » * تا آخر عمر خود بر آن باب نشست

خوشبختى دايم

عيد است ، سر زلف نكويان مده از دست * جاويد زيد هركه بدين سلسله پيوست اين رشته دراز است و تو را وانگذارد * تا آنكه به خوشبختى دايم رسدت دست زنهار ميازار دل خسته‌دلى را * دلخسته شود هركه دلى را ز جفا خست آن‌كس كه بكاهد شرف و قدر بزرگان * تقدير بر آن رفته كه يك روز شود پست هشدار و مشو غرّه به سعى و عمل خويش * يك روز سرانجام رسد كار به بن‌بست بس كارگشايى كه ز مقصود فروماند * بس چشم به دستى كه دو صد سلسله بگسست مقصود من اين نيست كه از كار بمانى * از پا منشين تا كه تو را تاب‌وتوان هست لكن مشو آزرده اگر كار نشد راست * بس تير كه بيهوده برون مىرود از شست هركس كه چو « فرزان » به بد و نيك جهان ساخت * يك‌دم پس زانو ز بد حادثه ننشست