سرانجام
آمدى ، آمدى ولى صد حيف * كه تو را پاى راه رفتن نيست
چون چراغى كه در حوالى صبح * دگرش در خزانه روغن نيست
* *
يا چو شمعى كه واپسين ساعات * كورسو مىزند چو محتضران
شعله بر سر ز شوق مىگريد * كه شود شمع محفل دگران
* *
آمدى ، آمدى ولى افسوس * كه دگر طاقت و توانى نيست
زان همه حسن و دلبرى و جمال * نه مرا ، نه تو را نشانى نيست
* *
برف پيرى نموده چون قاقم * خرمن گيسوى سمور تو را
وز تو واپس ستانده خازن دهر * آب و رنگ رخ چو حور تو را
* *
نرگس مست تو كه دريا بود * ديگر از دست داده حالت خويش
بر رخ از غم سرشك مىبارد * آب مىگردد از خجالت خويش
* *
زينتافزاى درج ياقوتت * بود رخشان دو رشته مرواريد
خيره مىكرد ديده و دل را * همچو رخشنده در شفق خورشيد
* *
ولى امروز پر ز آژنگ است * چهرهء دلرباى فتّانت
بگسسته ز كثرت مه و سال * سالها پيش عقد دندانت
* *
من هماكنون چنين كه مىبينى * از نهيب زمانه لرزانم
همچو تو از تطاول ايّام * رفته سرمايه و پريشانم
* *
ما و تو چون دو چشمهء جوشان * روزى از محبس زمين رستيم
در مسير خود از قضايا هم * چند روزى به مهر پيوستيم
* *