غصّه و رنج و الم بهر بنىآدم بود * پس تو هم اين جمله را بنشين و چون آدم بخور
خنده را بنشان به لبهاى قشنگ روز و شب * بعد با غمها بگو ، از خندهء من غم بخور !
شيشكى در كن به حرف آنكه مىگويد تو را : * گر شدى خسته ز دست زندگانى ، سم بخور !
قرص خنده ، شربت شادى و كپسول نشاط * در مصاف زندگى اين هر سه را باهم بخور !
عمر بىحاصل
ميل باران دارد امشب باز ، ابر ديدگانم * تا مگر بر آتش دل ، نمنمك آبى فشانم
اشك بر بخت سياهم ، اشك بر موى سپيدم * اشك بر تكرار پوچ و خالى روز و شبانم
قصّه و خواب و خيالى بود ، ايّام جوانى * ديدن يك روز آن را تا قيامت كى توانم ؟
چشم تا برهم زدم ، باغ شبابم را خزان زد * حال با پشت خميده ، رهرو فصل خزانم
تا به ياد آرم هميشه ، دور از شادى و شورم * تا به ياد آرم هماره ، در تلاش آب و نانم
كولهبار محنتى داده به دوشم دست گردون * لنگلنگان مىكشم آن را به پاى ناتوانم
همرهان كاروانى يكبهيك رفتند و تنها * در غروبى غمزده ، واماندهء اين كاروانم
ساعت اين قلب خسته ، خورده برهم تيكتاكش * هان چه باقى مانده از اين عمر بىحاصل ، ندانم !