تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2617

مساهمون:

ص٢٦١٧
غصّه و رنج و الم بهر بنىآدم بود * پس تو هم اين جمله را بنشين و چون آدم بخور خنده را بنشان به لبهاى قشنگ روز و شب * بعد با غمها بگو ، از خندهء من غم بخور ! شيشكى در كن به حرف آنكه مىگويد تو را : * گر شدى خسته ز دست زندگانى ، سم بخور ! قرص خنده ، شربت شادى و كپسول نشاط * در مصاف زندگى اين هر سه را باهم بخور !

عمر بىحاصل

ميل باران دارد امشب باز ، ابر ديدگانم * تا مگر بر آتش دل ، نم‌نمك آبى فشانم اشك بر بخت سياهم ، اشك بر موى سپيدم * اشك بر تكرار پوچ و خالى روز و شبانم قصّه و خواب و خيالى بود ، ايّام جوانى * ديدن يك روز آن را تا قيامت كى توانم ؟ چشم تا برهم زدم ، باغ شبابم را خزان زد * حال با پشت خميده ، رهرو فصل خزانم تا به ياد آرم هميشه ، دور از شادى و شورم * تا به ياد آرم هماره ، در تلاش آب و نانم كوله‌بار محنتى داده به دوشم دست گردون * لنگ‌لنگان مىكشم آن را به پاى ناتوانم همرهان كاروانى يك‌به‌يك رفتند و تنها * در غروبى غم‌زده ، واماندهء اين كاروانم ساعت اين قلب خسته ، خورده برهم تيك‌تاكش * هان چه باقى مانده از اين عمر بىحاصل ، ندانم !