افزون طلبى شعار دنيابين است * پرهيز و رضا ، اساس كار دين است
زين هر دو يكى شيوه ، به ميل من و توست * محدودهء اختيار انسان اين است
* * *
حاصل نشود هرآنچه در فكرت ماست * زايل نشود هرآنچه در فطرت ماست
زندانى نارساى عين و ذهنيم * آزادى جان رهايى از كثرت ماست
* * *
تاريخ به ما عبرتى آموخته است * اين نكتهء زبده ، توشه اندوخته است :
خود هيزم آن آتش جانسوز شدهست * هركس به جهان آتشى افروخته است !
* * *
وحدتجويى نشانِ يكتابين است * هر حقطلبى به راه اين آيين است
ز امواج فروغ ذات بىحد وجود * چون هر شررش به جان نشيند ، دين است
* * *
برخيز و ز پاى خويشتن بند بگير * ز آزادى برپاشدگان پند بگير
تا كى ؟ به جفاى ناكسان صبر كنى * داد دل از اين حيله و ترفند بگير
* * *
هر علم به كشف جزءها پابند است * كل با فيضان عقل در پيوند است
گر عقل به گيتى ز ميان برخيزد * جزئيست جزء تا ابد در بند است
* * *
بازيگر عقدهء نهان خويشيم * سودازدهء وهم و گمان خويشيم
تا بىخبر از تعادل جان و تنيم * ويرانگر اعصاب و روان خويشيم
* * *
زنهار ز نقد خويش غافل منشين * بىبهره ز عقل خويش ، جاهل منشين
زان پيش كه كردهها به معيار آرند * بشناس عيار خويش و باطل منشين