راه خرد
گويى اندر گردش دور زمان * آنچه مىماند بهجا از مردمان
جلوهها باشد ز قدر عقلشان * هرچه غير اوست ، فانى بىگمان
اينكه انسان است اشرف در جهان * از تجلّيهاى موج عقل ، دان
تارك انسان برد جام خرد * اينچنين گوهر در اين تارك سزد
عقل چون بار و بدنها باربر * جمله تنها بار او را مىكشد
گرچه مركوبان او را كثرت است * ليك ذات عقل خود بر وحدت است
آدمى در كار و گردان ، كهكشان * تا به بار آيد خرد ، پرتوفشان
گر در اين گهواره او پرورده شد * پرده بگشايد ز راز و رمزشان
خواهد انسان دست بر هستى برد * لاجرم ، بايد خرد را ، پرورد
هر زمان انسان به رازى پى برد * همعنان عقل پرده بردرد
شهپر پوياى شاهين خرد * اين زمان تا ماه و اختر مىپرد
نيست راهى راست جز راه خرد * تا كه ره بر مقصد هستى برد
علم و عقل از دورِ هستى پابهجاست * اين شرر در فطرت انسان بپاست
عقل چون پويد به هستى مىرسد * علم گر كوشد به هر اوجى رساست
چون بيايد مركب هستى به دست * عقل كل همگام كلّ عقلهاست
دل به راه عشق مىپويد جهان * عقل جويد راه اسرار نهان
آن شده سرگشته ، در شهر و ديار * اين به حيرت مانده در كون و مكان
گر به ظاهر هريكى راهى روند * در طريقت بىگمان بر يك رهند