تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2612

مساهمون:

ص٢٦١٢

فتنه

دلم هواى تو دارد ، تو در هواى كه هستى ؟ * هواى مهر تو دارم ، تو دل به مهر كه بستى ؟ بلور ساغر در را به حسن روى تو دارم * عنايتى ننمودى به يك كرشمه شكستى هرآنچه تار محبّت ز جان به رشته كشيدم * تو با اشاره پرنازِ چشم خود بگسستى گمان مدار كه با آن عتاب و طعن و تطاول * ز بىكرانهء درياى عشق من ، تو برستى تو قادرى و توانا به هر جفا كه نمايى * توان شكوه كه دارد ، به آن فسانهء هستى متاع و شيوهء حورىوشان رميدن و قهر است * ز من مپرس بدين فتنه ، دل چگونه ببستى ؟

وحدت

در دايرهء هستى خود نقطه پرگارى * هشدار كه اين دولت ، بىفايده مگذارى چون كارگه گيتى از كار ، نمىماند * از خود ثمرى بايد ، نى بيهده گفتارى در بارگه معبود ، گفتار نمىسنجند * گر فيض نظر خواهى پيش آر تو ، كردارى سرسلسلهء هستى از دايره بيرون است * ما را چه خبر باشد ، جز هالهء پندارى دولتكدهء مقصود در پردگى معناست * گم‌كرده‌رهى باشى ، گر در پى رخسارى پاى خرد و حكمت وامانده در اين وادى * از عشق مدد مىجوى ، گر طالب اسرارى همگامى عقل و علم در دايرهء اجزاست * گل‌كار چه مىداند ، در شيوهء معمارى جايى كه وجود ما ، بىرخصت ما كردند * گمراه چه مىجويد ، در گردش عصّارى گردونهء اين گردون بىرأى تو مىگردد * آنگاه كه در خوابى و آنگاه كه بيدارى فرمان قضا مجرا ، سيلاب قدر جارى * بىشبهه ، خطا باشد گر كار خود انگارى « ناصر » تو به جان و دل در وحدت خود مىكوش * آن به كه چنين رازى ، سربسته ، نگه نگه‌دارى