فتنه
دلم هواى تو دارد ، تو در هواى كه هستى ؟ * هواى مهر تو دارم ، تو دل به مهر كه بستى ؟
بلور ساغر در را به حسن روى تو دارم * عنايتى ننمودى به يك كرشمه شكستى
هرآنچه تار محبّت ز جان به رشته كشيدم * تو با اشاره پرنازِ چشم خود بگسستى
گمان مدار كه با آن عتاب و طعن و تطاول * ز بىكرانهء درياى عشق من ، تو برستى
تو قادرى و توانا به هر جفا كه نمايى * توان شكوه كه دارد ، به آن فسانهء هستى
متاع و شيوهء حورىوشان رميدن و قهر است * ز من مپرس بدين فتنه ، دل چگونه ببستى ؟
وحدت
در دايرهء هستى خود نقطه پرگارى * هشدار كه اين دولت ، بىفايده مگذارى
چون كارگه گيتى از كار ، نمىماند * از خود ثمرى بايد ، نى بيهده گفتارى
در بارگه معبود ، گفتار نمىسنجند * گر فيض نظر خواهى پيش آر تو ، كردارى
سرسلسلهء هستى از دايره بيرون است * ما را چه خبر باشد ، جز هالهء پندارى
دولتكدهء مقصود در پردگى معناست * گمكردهرهى باشى ، گر در پى رخسارى
پاى خرد و حكمت وامانده در اين وادى * از عشق مدد مىجوى ، گر طالب اسرارى
همگامى عقل و علم در دايرهء اجزاست * گلكار چه مىداند ، در شيوهء معمارى
جايى كه وجود ما ، بىرخصت ما كردند * گمراه چه مىجويد ، در گردش عصّارى
گردونهء اين گردون بىرأى تو مىگردد * آنگاه كه در خوابى و آنگاه كه بيدارى
فرمان قضا مجرا ، سيلاب قدر جارى * بىشبهه ، خطا باشد گر كار خود انگارى
« ناصر » تو به جان و دل در وحدت خود مىكوش * آن به كه چنين رازى ، سربسته ، نگه نگهدارى