تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2605

مساهمون:

ص٢٦٠٥

آينه

ديدم چو روى آن بت زيبا در آينه * چون جيوه شد فسرده نگاهم بر آينه جرأت نداشتم كه به رويش نظر كنم * از حسن اتفاق عيان شد در آينه شد رفع حجب خاطر مكسور من چو ديد * منصوب در برابر آن دلبر آينه چون نيست تاب جلوهء رويش نگاه را * از بهر استراق نظر بهتر آينه تا فيض جام جم همه‌كس را شود نصيب * گيتى نهاد در بر اسكندر آينه گم كرده بود دل ره آن باغ حسن و يافت * تا شد فروغ باصره را رهبر آينه مانند آسمان كه به بر دارد آفتاب * آن چهره را گرفته چو مه در بر آينه كى پيكرش به آينه ماند كه مانده مات * اندر صفا و صافى آن پيكر آينه منظور ذوق و منظره‌اى شاعرانه است * تا مىدهد نمايش آن منظر آينه از عكس روى اوست « فراهانى » اين صفا * يا اين صفت هرآينه دارد هرآينه

بهانه

دلم به ياد تو هردم بهانه مىگيرد * بهانه در طلبت كودكانه مىگيرد بسان مردم از جان گذشته مردمكم * به راه سيل ز جور تو خانه مىگيرد قتيل ناوك آن ترك سست پيمانم * كه درس جور ز دور زمانه مىگيرد ز بيم عشق چنان مىگريزم از نگهت * كه نور با همه سرعت مرا نمىگيرد بگو به مدّعى آخر بترس از آن مظلوم * كه كيفر از تو به آه شبانه مىگيرد هزار تير دعا مىكنم رها همه‌شب * از آن ميانه يكى بر نشانه مىگيرد هرآن‌كه بر رخ بيچارگان زند سيلى * فلك به خصمى او تازيانه مىگيرد ز لطف دوست « فراهانيا » مشو نوميد * كه او سراغ تو را محرمانه مىگيرد

جل و افسار

شد وقت آنكه بند كراوات شل كنم * خود را به يك اشاره خلاص از فكل كنم وضع زمانه چون شل و سفت است لاجرم * من نيز تابعيت از اين سفت و شل كنم من نيز باركش حيوانيستم چرا * خود خويش را مقيّد افسار و جل كنم گر صاحبى بود كه جلم مىكند و گر * بىصاحبم چه طفره تقلّاى خل كنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2605 | سيد محمد باقر برقعى