وطن
مگر علاقهاى بدين آب و خاك نيست مرا * بگو علاقه در اين آب و خاك چيست مرا
چه سفرهاى كه مرا هيچ طعمه نيست در آن * چه ميهنى كه در آن هيچ علاقه نيست مرا
تلاش روزى روزانه كى مجال دهد * كه هيچ فكر كنم كاين چه زندگىست مرا
مرا كه آب گذشت از سر آب و خاك وطن * وجود يا عدمش در نظر يكيست مرا
چه مستقل بود ايران و چه جزء مستملك * چه فرق مىكند از حيث و حال و زيست مرا
وطن شود همه ويرانه يا بهشت برين * نتيجه در همه حالت گرسنگيست مرا
رئيس
شبى به واقعه ديدم رئيس را كه سرش * به من گران شده بيش از مواقع دگرش
على الصّباح نرفتم اداره زين تشويش * كه چيست واقعه يا رب تو بگذران خطرش
نرفته باز نرفتم اداره تا او رفت * از اين اداره و رستم به لطف حق ز سرش
از آن فرارىام از هرچه افسر است و رئيس * كه نيست جز به حقارت بهسوى من نظرش
چسان نگاه به من مىكند نمىدانى * همان نگاه كه خربنده مىكند به خرش
چنان نگاه بهمن مىكند كه پندارى * كه سالها پدرم بوده نوكر پدرش
هم از رئيس تبرّا و سرگرانى او * هم از رياست و آن گيرودار و دردسرش
چرخ مىخواهم نگردد
تا تمام مرزها ، ملغى در اين عالم نگردد * راحت از اين جنگ و خونريزى بنىآدم نگردد
پيشوا بازى و دولتسازى و سلطاننوازى * گر نباشد هيچ عيشى در جهان ماتم نگردد
چرخ عالم گر بدينترتيب مىگردد منظم * نظم مىخواهم نباشد ، چرخ مىخواهم نگردد
يا بگردد يا نگردد در عمل تبعيض تا كى * چرخ دون معنى ندارد هم بگردد هم نگردد