تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2603

مساهمون:

ص٢٦٠٣
همه رستورانها پر از دختران * فروزنده‌تر هريك از اخترى يكى بينى از شور و مستى به رقص * دگر يك غزلخوان چو رامشگرى به‌سوى ادارات اگر رو كنى * به هر گوشه بينى نكومنظرى يكى قلبت آماج مژگان كند * زند بر دل از غمزه‌ات خنجرى به كارت يكى ديگر افسون كند * چنان چون كند مرد افسونگرى خنك آن رئيسى كه در زير امر * از اين گل‌رخانش بود لشكرى از اين دلبرانم يكى برده دل * كه باشد نكوتر ز هر دلبرى منوّر رخش چون دل مؤمنى * كه چشمش سيه چون دل كافرى هويدا تنش زيرآبى پرند * چو برگ گلى زير نيلوفرى و يا زير برگ گلان كبود * ز سيماب بينى روان فرغرى به رخساره‌اش زلفكان سياه * چو زنگى كه از گل كند بسترى عقيق لبش بر دهان چو شهد * چو قفلى ز ياقوت بر كوثرى درختيست بارش همه دلبرى * چو نيكو درختى ، چه شيرين برى ! به گلگونه رخساره‌اش چشم مست * چو بر ارغوانى طبق عبهرى ابا اين همه حسن و لطف و جمال * بود نكته‌سنجى ، سخن‌گسترى هنرور اديبى خردپيشه‌اى * ز نسل اديبى ، زبان آورى مرا آتش عشقش آن‌سان بسوخت * كه در نيستانى فتد آذرى تو آهو نگر چون به غنج و دلال * بگيرد به نخجير شير نرى ز مژگان زند بر دلش ناوكى * ز زلفش به گردن نهد چنبرى از آنم كشد سوى او دل كه او * ز من هست پرمايه‌تر شاعرى در اين نكته‌اى هست ز اسرار صنع * كه نيكو نموده‌ست « صورتگرى » « سوى خود كشيده‌ست تا بوده چرخ » * « گران ذرّه‌اى ، ذرّهء لاغرى »