تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2607

مساهمون:

ص٢٦٠٧

آمال رقيب

آنكه دزديده گهى بر تو نگاهى دارد * نتوان گفت كه بيچاره گناهى دارد روى دلخواه تو خود جالب عشق است و نظر * ور نه هر منظر عادى چه نگاهى دارد همه‌كس يافته در كوى تو ره ليك خطاست * هركه پنداشته در قلب تو راهى دارد دوش در طرف خيابان صنمى ماه‌جبين * كه بر اين خسته نگاهى چو تو گاهى دارد گفت بااين‌همه اقمار زمين چرخ چرا * مىفروشد به زمين عشوه كه ماهى دارد گفتم آن نيز بود زادهء خاك از چه به حسن * پيش رخسار تو كى جلوه و جاهى دارد لاف با گلشن و چشمك به گلستان چه زند * خشك مرزى كه نه آبى ، نه گياهى دارد چشم خوبان همه چون افسر نيروى بلاست * كه ز خيل مژه آماده سپاهى دارد خوش پناهى است بناگوش تو آسوده‌دلى * كه در آن گوشهء آسوده پناهى دارد بس حسود است و نداند كه نگهدار خداست * مدّعى بر سر هر راه تو چاهى دارد شعله در خرمن آمال رقيب اندازد * گر « فراهانى » دلسوخته آهى دارد

فكاهى

خيز تا بر كت و شلوار اتويى بكشيم * دكمه‌اى يا يقه از زير گلويى بكشيم چون اتو روزى روزانهء امروزهء ماست * بهتر آن است كه بر معده اتويى بكشيم پول اگر نيست كه در ميكده جامى بزنيم * دم در با دل حسرت‌زده بويى بكشيم صوت ما را چو در اين صحنه صدايى نبود * كلّه در خمره فروبرده و هويى بكشيم فصل دى رفت و بهار آمد بايد ز لحاف * تن يك لايى خود زير پتويى بكشيم بطرى آن قطره ندارد كه شود لب تر از آن * تر از آن جرعه شود لب كه سبويى بكشيم ترسم اى دل به سبو هم نشود نشئه به پا * از در ميكده تا حلق تو جويى بكشيم كچلى ريش پرش بود و هنوز او گله داشت * كه خدايا چقدر حسرت مويى بكشيم چون چغندر پس از اين قند شود شرط ز ماست * كه به ديوار شكم نقش لبويى بكشيم پس از اين شغل چغندر به كدو بايد داد * تا پس از ديگ لبو قاب كدويى بكشيم يقه بىدكمه در اين شهر « فراهانى » راست * ور بدوزيم شود كنده چو هويى بكشيم همه از ماندن اين شهر ملوليم و فقط * او كراوات ندارد كه به سويى بكشيم