تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2582

مساهمون:

ص٢٥٨٢
انسى كه بدان خرابه دارد * چون ميل شديد و عشق ياريست زين ميل شديد در شگفتم * با خاك شدند جمله يكسان ياران و كسان و همرهانش * مانده‌ست خرابه پاىبرجاى كز گمشدگان دهد نشانش * عشقى كه به همرهان خود داشت كرده‌ست نثار رايگانش * بيچاره دگر كسى ندارد رفتم به سفر ، چو باز گشتم * ديدم كه خرابه گشته آباد زان پيرزن شكستهء زار * جز من دگرى نمىكند ياد آباد شده خرابه‌اى ، ليك * يك كلبهء انس ، رفته بر باد يك قلب رئوف هم شكسته * مخروبهء خويش داده از دست برهم زده‌اند آشيانش * با تيشهء حرص قطع كردند زانجا همه ريشه‌هاى جانش * آواره شده‌ست و رفته از شهر كس نيز نمىدهد نشانش * از مردم شهر قهر كرده

شعار بىخبرها

مرا هر لحظه در كويش گذرهاست * به هر خشت و در و بامش نظرهاست به غير از خاطرات جانگدازى * نصيب ما چه از اين رهگذرهاست ؟ به آهنگى كه در كويش نوازند * غزل سازم كه در سوزش اثرهاست به يادم آورد عشق و جوانى * كه توأم با نشاط و شور و شررهاست مرا ياد تو بس آنگه كه دل را * هواى عشق و زين‌سان دردسرهاست به كانون خموش دل ، غم دوست * چو اندر زير خاكستر شررهاست محرّك بود در عشقم نه مقصود * كه شهوت خاصهء گاوان و خرهاست خموش است آنكه ز اسرارش خبر شد * خروشيدن ، شعار بىخبرهاست منه پا بىدليل اندر ره عشق * كه هر گامى مصادف با خطرهاست « غيور » از عشق خوبان منصرف شد * كنون عاشق به دانشها هنرهاست