انسى كه بدان خرابه دارد * چون ميل شديد و عشق ياريست
زين ميل شديد در شگفتم * با خاك شدند جمله يكسان
ياران و كسان و همرهانش * ماندهست خرابه پاىبرجاى
كز گمشدگان دهد نشانش * عشقى كه به همرهان خود داشت
كردهست نثار رايگانش * بيچاره دگر كسى ندارد
رفتم به سفر ، چو باز گشتم * ديدم كه خرابه گشته آباد
زان پيرزن شكستهء زار * جز من دگرى نمىكند ياد
آباد شده خرابهاى ، ليك * يك كلبهء انس ، رفته بر باد
يك قلب رئوف هم شكسته * مخروبهء خويش داده از دست
برهم زدهاند آشيانش * با تيشهء حرص قطع كردند
زانجا همه ريشههاى جانش * آواره شدهست و رفته از شهر
كس نيز نمىدهد نشانش * از مردم شهر قهر كرده
شعار بىخبرها
مرا هر لحظه در كويش گذرهاست * به هر خشت و در و بامش نظرهاست
به غير از خاطرات جانگدازى * نصيب ما چه از اين رهگذرهاست ؟
به آهنگى كه در كويش نوازند * غزل سازم كه در سوزش اثرهاست
به يادم آورد عشق و جوانى * كه توأم با نشاط و شور و شررهاست
مرا ياد تو بس آنگه كه دل را * هواى عشق و زينسان دردسرهاست
به كانون خموش دل ، غم دوست * چو اندر زير خاكستر شررهاست
محرّك بود در عشقم نه مقصود * كه شهوت خاصهء گاوان و خرهاست
خموش است آنكه ز اسرارش خبر شد * خروشيدن ، شعار بىخبرهاست
منه پا بىدليل اندر ره عشق * كه هر گامى مصادف با خطرهاست
« غيور » از عشق خوبان منصرف شد * كنون عاشق به دانشها هنرهاست