بازهم خواب عشق مىبينم * گويى او عهد ناشكسته هنوز
وه چه رؤياى عشق شيرين است * غافلم من ، گذشته است زمان
رفته با ياد او جوانى من * تندباد حوادث دوران
داده بر باد زندگانى من * روزگارى گذشته است و از آن
خط صورت بود نشانى من * بهرهء ما ز روزگار اين است
آن زمان اين سپهر نيلىفام * پيش من جلوه و وقارى داشت
روى اين تلّ خاك رمز حيات * اتّفاقى نبود كارى داشت
عقل در سرنوشت نوع بشر * به خيال من اختيارى داشت
فكر باريكبين چه بدبين است * طغيان شديد احساسات
مىكشاندم بهسوى تنهايى * در محيط بديع فكرى خويش
حالتى داشتم تماشايى * بار ديگر مگر به خواب و خيال
بينم آن روزگار رؤيايى * همه فكرم بهسوى ديرين است
كاش تجديد مىشد آن دوران * چه دلاويز روزگارى بود
شهر سرد و فسردهء همدان * چه فرحبخش و خوش ديارى بود
كاش استاده بود چرخ زمان * كاش ايّام را قرارى بود
كاش در گوشهء دلم پنهان * گرمى عشق و ذوق كارى بود
زندگى سخت سرد و سنگين است
كلبهء انس
آن پيرزن خميدهء زار * محكوم به فقر و تنگدستى
با شخصيتى بلند و ممتاز * افتاده به روزگار پستى
هم هستى خويش داده از دست * هم مايه عمر و تندرستى
در كنج خرابهاى فتاده * هر خشتى از آن خرابه بهرش
از عهد گذشته يادگاريست * گويى دل بىقرار او را
در خلوت آن سرا قراريست