تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2581

مساهمون:

ص٢٥٨١
بازهم خواب عشق مىبينم * گويى او عهد ناشكسته هنوز وه چه رؤياى عشق شيرين است * غافلم من ، گذشته است زمان رفته با ياد او جوانى من * تندباد حوادث دوران داده بر باد زندگانى من * روزگارى گذشته است و از آن خط صورت بود نشانى من * بهرهء ما ز روزگار اين است آن زمان اين سپهر نيلىفام * پيش من جلوه و وقارى داشت روى اين تلّ خاك رمز حيات * اتّفاقى نبود كارى داشت عقل در سرنوشت نوع بشر * به خيال من اختيارى داشت فكر باريك‌بين چه بدبين است * طغيان شديد احساسات مىكشاندم به‌سوى تنهايى * در محيط بديع فكرى خويش حالتى داشتم تماشايى * بار ديگر مگر به خواب و خيال بينم آن روزگار رؤيايى * همه فكرم به‌سوى ديرين است كاش تجديد مىشد آن دوران * چه دلاويز روزگارى بود شهر سرد و فسردهء همدان * چه فرح‌بخش و خوش ديارى بود كاش استاده بود چرخ زمان * كاش ايّام را قرارى بود كاش در گوشهء دلم پنهان * گرمى عشق و ذوق كارى بود زندگى سخت سرد و سنگين است

كلبهء انس

آن پيرزن خميدهء زار * محكوم به فقر و تنگدستى با شخصيتى بلند و ممتاز * افتاده به روزگار پستى هم هستى خويش داده از دست * هم مايه عمر و تندرستى در كنج خرابه‌اى فتاده * هر خشتى از آن خرابه بهرش از عهد گذشته يادگاريست * گويى دل بىقرار او را در خلوت آن سرا قراريست