لوح دل
خيز اى پسر ز وقت طرب استفاده كن * فرصت به دست تا كه بود ، فكر باده كن
باطل گذشت عمر ، به هشيارىام بسى * بگذشته را به دور پياپى اعاده كن
هر در كه غير ميكده بر روى ما ببند * زانجا درى ز مهر برويم گشاده كن
گمراه مىكند خرد و هوش مرد را * ما را بيا و زين خر شيطان پياده كن
خواهى كه بر تو سخت جهان سست بگذرد * رو شكر بر هرآنچه خداوند داده كن
در بزم جمع شمع صفت روشنى ببخش * يعنى ز سوز خويش به مردم افاده كن
چون دستگير كردهء خود گرددت به دهر * تا دست مىرسد نظرى بر فتاده كن
« غيرت » بشوى لوح دل از هرچه غير دوست * دل را ز نقش غير رخ دوست ساده كن
گناه من
چشمانت اى جوان چو به هم كرد بندوبست * پيرانه سر ز مى چو منى توبه را شكست
عاشق به روى خوبم و اينم بود گناه * اين شور در سرم به خدا بوده از الست
هر چيز داشتم همه از دست دادهام * جز مهر دوست كان نتوانم دهم ز دست
تا بر نشانه تير نگاهش فرونشست * دل را ربود و گفت كه اين است ناز شست
گم كرده بود طاير دل راه آشيان * آخر به بام خانهء آن بىنشان نشست
گفتم كه پيرم و ندهم دل دگر به كس * تقدير بود و رشتهء تدبير را گسست
فرق است در ميانهء ما و فقيه شهر * او خودپرست باشد و ماييم حقپرست
كبر و منى مجوى دلا پيش عارفان * كان مست باده بهتر از اين كز غرور مست
قيد است كفر و رستن از اين قيد مشكل است * « غيرت » هرآنكه جست از اين دام قيد رست